Rigi24 کتاب آموزشی ریگی ۲۴ · روایت و تجربه
کتاب آموزشی ریگی ۲۴ · روایت و تجربه

سفارشی که گم شد

از دل داستان، مدیریت و فناوری را یاد بگیریم

فصل 8 / 16روایت آموزشی؛ شخصیت‌ها و مشتریان داستانی ریگی ۲۴ اسکولاپلاس مدیریت کسب‌وکار

پیش از شروع داستان

این مجموعه با روش داستان‌محور، مفاهیم کاربردی حضور و غیاب، مدیریت مدرسه و ابزارهای کسب‌وکار را آموزش می‌دهد. هر فصل یک موقعیت ملموس را روایت می‌کند؛ بعد از داستان، نکات مهم و لینک‌های مطالعه بیشتر را پیدا می‌کنید.

توضیح مهم: شخصیت‌ها، گفت‌وگوها و نام اشخاص یا کسب‌وکارهای حاضر در ماجرا، جز نام برندهای واقعی معرفی‌شده، برای روایت آموزشی خلق یا بازآفرینی شده‌اند. این داستان گزارش واقعی یک پرونده یا اتهام علیه شخص یا شرکتی نیست. NetCity و محصولات Rigi24، Kadrebi و SkolaPlus برندها و خدمات واقعی‌اند؛ ویژگی‌های آن‌ها ممکن است در طول زمان تغییر کند.

شروع مطالعه داستان ↓آموزش تکمیلی و ابزارهای این فصل ↗

سفارشی که گم شد

کتاب ریگی ۲۴

فصل هشتم: «سفارشی که گم شد»

یک فروشگاه، دو شریک و هدیه‌ای که باید به‌موقع می‌رسید

ساعت نه و دوازده دقیقه

آرچیل برای سومین بار کشوی میز را باز کرد.

داخل کشو چند خودکار، یک دسته کلید، تعدادی فاکتور مچاله‌شده و سه کاغذ یادداشت پیدا کرد.

اما چیزی که دنبالش می‌گشت، آنجا نبود.

«لاشا!»

از انتهای فروشگاه صدایی آمد:

«چیه؟»

«اون دفتر سفارش‌ها کجاست؟»

«کدوم دفتر؟»

آرچیل چند ثانیه چشم‌هایش را بست.

«لاشا، ما فقط یه دفتر سفارش داریم!»

«پس همونیه که دیروز گذاشتم کنار صندوق.»

آرچیل به کنار صندوق نگاه کرد.

یک دفتر سبز آنجا بود.

آن را برداشت و ورق زد.

«این دفتر سفارش‌های ماه قبله!»

لاشا از انبار بیرون آمد.

مردی حدود چهل ساله، قدبلند و کمی درشت‌اندام بود. پیش‌بند قهوه‌ای فروشگاه را بسته بود و یک جعبه مقوایی در دست داشت.

«پس دفتر جدید رو برداشتی؟»

«من؟»

«آره.»

«من از دیروز فقط دنبال سفارش‌ها می‌گردم!»

لاشا جعبه را روی زمین گذاشت.

«خب، شاید باید یه دفتر مخصوص پیدا کردن دفترها بخریم.»

آرچیل به او خیره شد.

«خیلی بامزه بود.»

«ممنون. از وقتی شریک شدیم استعداد طنزم بیشتر شده.»

فروشگاه آن‌ها در یکی از خیابان‌های پررفت‌وآمد تفلیس قرار داشت.

نامش «خانه‌رنگ» بود.

یک فروشگاه کوچک اما خوش‌سلیقه با قفسه‌هایی پر از شمع‌های تزئینی، گلدان، ظروف دست‌ساز، قاب عکس، آباژورهای کوچک و هدایای مناسبتی.

مشتریان زیادی محصولاتشان را از طریق اینستاگرام می‌دیدند.

بعضی‌ها در واتساپ سفارش می‌دادند.

بعضی‌ها تلفنی تماس می‌گرفتند.

گاهی هم کسی حضوری وارد فروشگاه می‌شد و همان محصولی را می‌خواست که چند دقیقه قبل در اینترنت دیده بود.

فروش بد نبود.

اتفاقاً مشکل از همین‌جا شروع می‌شد.

سفارش‌ها بیشتر شده بودند، اما روش مدیریتشان تقریباً همان روشی بود که روز اول استفاده می‌کردند.

دفتر.

کاغذ.

پیام.

و حافظه دو شریکی که هر دو مطمئن بودند حافظه‌شان از دیگری بهتر است.

هدیه‌ای برای ساعت پنج

تلفن آرچیل زنگ خورد.

روی صفحه نام مشتری دیده می‌شد:

الیکو

آرچیل پاسخ داد.

«سلام خانم الیکو، صبح بخیر.»

صدای زن جوانی از پشت تلفن آمد.

«سلام. ببخشید، خواستم درباره سفارشم بپرسم. امروز ارسال می‌شه، درسته؟»

آرچیل به لاشا نگاه کرد.

«حتماً. فقط شماره سفارش رو می‌فرمایید؟»

الیکو مکث کرد.

«شماره سفارش؟ شما شماره‌ای به من ندادید.»

آرچیل گلویش را صاف کرد.

«اشکالی نداره. اسم محصول رو بفرمایید.»

«ست شمعدان شیشه‌ای آبی. دوتا شمعدان با جعبه هدیه.»

آرچیل دستش را روی گوشی گذاشت.

«لاشا، ست شمعدان آبی رو فروختیم؟»

لاشا گفت:

«کدوم آبی؟»

«شمعدان!»

«فیروزه‌ای یا آبی تیره؟»

آرچیل آرام گفت:

«الان وقت امتحان رنگ‌شناسی نیست.»

لاشا به سمت قفسه رفت.

آرچیل به تماس برگشت.

«بله خانم الیکو، دارم بررسی می‌کنم.»

الیکو گفت:

«فقط خواهش می‌کنم قبل از ساعت پنج برسه. تولد مادرم هست و می‌خوام قبل از مراسم بهش هدیه بدم.»

آرچیل کمی جدی‌تر شد.

«حتماً پیگیری می‌کنم.»

تماس پایان یافت.

لاشا از کنار قفسه گفت:

«آرچیل...»

«چی؟»

«ما اصلاً سفارشی به نام الیکو نداریم.»

آرچیل آرام پرسید:

«یعنی چی نداریم؟»

«یعنی توی دفتر نیست.»

«پیام‌ها رو نگاه کن.»

«کدوم پیام‌ها؟»

آرچیل سرش را روی میز گذاشت.

«اینستاگرام، واتساپ، پیامک... هرجا که ممکنه!»

لاشا تلفنش را بیرون آورد.

چند ثانیه بعد گفت:

«صبر کن. یه پیام پیدا کردم.»

آرچیل سر بلند کرد.

«خدا رو شکر.»

لاشا ادامه داد:

«ولی اینجا نوشته شمعدان کرم.»

«چی؟!»

«مشتری عکس مدل کرم رو فرستاده.»

آرچیل با نگرانی پرسید:

«اسمش چیه؟»

لاشا صفحه را نگاه کرد.

«نینو.»

آرچیل چند ثانیه سکوت کرد.

بعد گفت:

«لاشا، مشتری ما الیکوئه.»

لاشا تلفن را پایین آورد.

«آهان.»

آرچیل به صندلی تکیه داد.

«ما حتی سفارش اشتباه رو هم درست پیدا نمی‌کنیم.»

یک تماس از طرف تامار

ساعت ده و چهار دقیقه بود که تلفن دفتر نت‌سیتی زنگ خورد.

ماری مشغول بررسی درخواست‌های پشتیبانی بود.

نیکا هم، برخلاف روزهای قبل، از همان ابتدای صبح یکی از مطالب آموزشی ریگی ۲۴ را باز کرده بود.

البته یک تفاوت کوچک وجود داشت.

هر سه دقیقه یک بار از ماری سؤال می‌پرسید.

«ماری، یه سؤال.»

«بپرس.»

«اینجا نوشته مدیریت سفارش. یعنی دقیقاً چه نوع سفارشی؟»

ماری لبخند زد.

«یکم پایین‌تر رو بخون.»

نیکا صفحه را پایین برد.

«آهان.»

سی ثانیه گذشت.

«ماری...»

«جانم؟»

«این قسمت درباره محصولات—»

«نیکا!»

«چی؟»

«اول پاراگراف بعدی رو بخون.»

نیکا آه کشید.

«فکر کنم این سایت یه مشکلی داره.»

ماری برگشت.

«چه مشکلی؟»

«هر سؤالی می‌پرسم، جوابش دو خط پایین‌تره.»

ماری خندید.

«پس بالاخره روش استفاده از سایت رو یاد گرفتی.»

در همین لحظه تلفن زنگ خورد.

شماره تماس برای ماری آشنا نبود.

او پاسخ داد.

«سلام، نت‌سیتی، بفرمایید.»

مردی گفت:

«سلام. من آرچیل هستم. همسر خانم تامار گابونیا. ایشون گفتن درباره فاکتورساز شما تماس بگیرم.»

ماری گفت:

«بله، خانم تامار دیروز اشاره کرده بودن. خوشحال می‌شم راهنمایی‌تون کنم.»

نیکا با شنیدن نام تامار، آرام صندلی‌اش را جلو کشید.

ماری ابتدا اطلاعات لازم برای ثبت درخواست و ادامه ارتباط را از آرچیل گرفت.

بعد پرسید:

«بفرمایید، برای چه کاری به فاکتورساز نیاز دارید؟»

آرچیل گفت:

«ما فروشگاه لوازم تزئینی منزل داریم. من و شریکم هر روز کلی سفارش ثبت می‌کنیم. برای فاکتورها هم از فایل و کاغذ استفاده می‌کنیم. بعضی وقت‌ها یادمون می‌ره برای کدوم مشتری فاکتور صادر کردیم.»

ماری پرسید:

«فروشگاه حضوری دارید یا آنلاین؟»

«حضوری داریم، ولی بیشتر سفارش‌های جدید از اینستاگرام و واتساپ میاد.»

«سایت فروشگاهی هم دارید؟»

«نه. قبلاً قیمت گرفتیم، ولی هزینه طراحی و نگهداریش برای ما زیاد بود.»

ماری چند یادداشت برداشت.

«پس ظاهراً مشکل شما فقط صدور فاکتور نیست.»

آرچیل خندید.

«خانم ماری، اگه بخوام همه مشکلات فروشگاهمون رو بگم، باید برای فردا هم وقت بگیرید!»

نیکا آرام به ماری گفت:

«فکر کنم باید براش نوبت‌دهی هم فعال کنیم.»

ماری با لبخند سرش را تکان داد.

بعد از آرچیل پرسید:

«الان سفارش‌ها رو چطور ثبت می‌کنید؟»

«هرکس پیام رو دریافت کنه، اطلاعات رو توی دفتر می‌نویسه.»

«بعد وضعیت پرداخت و ارسال رو چطور بررسی می‌کنید؟»

آرچیل چند ثانیه سکوت کرد.

«خب... همون دفتر.»

«و اگر دفتر پیدا نشه؟»

آرچیل به لاشا نگاه کرد که هنوز در حال جست‌وجوی سفارش الیکو بود.

«اون‌وقت روز سختی داریم.»

ماری گفت:

«به نظرم بهتره یک جلسه آنلاین کوتاه داشته باشیم. شما و شریک‌تون روش فعلی کار رو توضیح بدید تا ببینیم کدوم امکانات مناسب‌تونه.»

آرچیل گفت:

«حتماً. اتفاقاً شریکم هم همین‌جاست.»

سه نفر و یک مشکل

نیم ساعت بعد، آرچیل و لاشا پشت لپ‌تاپ فروشگاه نشسته بودند.

ماری در دفتر نت‌سیتی تماس تصویری را برقرار کرده بود.

نیکا هم کنار او نشسته بود و دفترچه‌اش را آماده کرده بود.

آرچیل گفت:

«این شریک من، لاشاست.»

لاشا دست تکان داد.

«سلام.»

ماری گفت:

«خوشوقتم.»

نیکا هم گفت:

«سلام. من نیکا هستم.»

لاشا پرسید:

«شما مسئول فروشگاه‌ساز هستید؟»

نیکا مکث کرد.

بعد به ماری نگاه کرد.

ماری با لبخند منتظر جواب ماند.

نیکا گفت:

«من فعلاً مسئول سؤال‌های خوبم.»

لاشا خندید.

«پس ما خیلی با هم کار داریم.»

ماری گفت:

«نیکا داره بخش‌های مختلف سیستم رو یاد می‌گیره و در بررسی نیاز مشتری‌ها هم کمک می‌کنه.»

آرچیل شروع به توضیح کرد.

آن‌ها حدود سیصد محصول مختلف داشتند.

بعضی محصولات فقط یک عدد موجودی داشتند.

بعضی در رنگ‌های مختلف عرضه می‌شدند.

گاهی مشتری عکس محصولی را می‌فرستاد که چند ماه پیش فروخته شده بود.

بعضی سفارش‌ها هدیه بودند و باید در تاریخ مشخصی تحویل داده می‌شدند.

لاشا گفت:

«مشکل بزرگ ما اینه که مشتری از اینستاگرام عکس می‌فرسته، ما قیمت می‌گیم، بعد می‌ره واتساپ آدرس می‌ده. یکی از ما پرداخت رو بررسی می‌کنه، اون یکی بسته رو آماده می‌کنه.»

آرچیل ادامه داد:

«و بعضی وقت‌ها هر دو فکر می‌کنیم اون یکی کار رو انجام داده.»

نیکا گفت:

«پس شما دو نفر هستید، ولی بعضی کارها رو هیچ‌کس انجام نمی‌ده.»

لاشا خندید.

«دقیقاً!»

آرچیل گفت:

«از صبح هم یه سفارش داریم که پیداش نمی‌کنیم.»

ماری پرسید:

«مربوط به مشتری امروز؟»

«بله. یه ست شمعدان آبی. مشتری قبل از ساعت پنج لازم داره.»

نیکا با علاقه پرسید:

«پولش رو پرداخت کرده؟»

آرچیل گفت:

«می‌گه پرداخت کرده. ما هنوز نتونستیم سفارش رو با اطلاعات پرداخت تطبیق بدیم.»

ماری گفت:

«پس بهتره اول همین سفارش رو با اطلاعات خودتون پیدا کنید. سامانه جدید نمی‌تونه به‌صورت جادویی پیام‌ها و سفارش‌هایی رو که قبلاً در دفترها و پیام‌رسان‌های مختلف پراکنده شدن، درست و کامل بازسازی کنه.»

لاشا گفت:

«یعنی نرم‌افزار مشکل امروز ما رو حل نمی‌کنه؟»

ماری پاسخ داد:

«مشکل امروز رو شما باید با بررسی اطلاعات موجود حل کنید. هدف از راه‌اندازی سیستم اینه که در سفارش‌های بعدی، اطلاعات از ابتدا منظم ثبت بشن و احتمال چنین اشتباه‌هایی کمتر بشه.»

آرچیل سر تکان داد.

«این منطقیه.»

نیکا در دفترچه‌اش نوشت:

*نرم‌افزار خوب، جای مسئولیت‌پذیری آدم‌ها را نمی‌گیرد.*

بعد به ماری نگاه کرد.

ماری نوشته را دید و لبخند زد.

یک سایت رایگان یا یک فروشگاه واقعی؟

ماری گفت:

«اول باید بین دو بخش تفاوت قائل بشیم.»

آرچیل پرسید:

«چه بخش‌هایی؟»

«یکی صفحه معرفی کسب‌وکار یا Core، و دیگری فروشگاه‌ساز.»

لاشا گفت:

«ما که یک فروشگاه داریم. چرا باید دو بخش داشته باشیم؟»

نیکا کمی جلو آمد.

«اجازه هست من توضیح بدم؟»

ماری لبخند زد.

«بفرما.»

نیکا نفس کوتاهی کشید.

«Core مثل اینه که فروشگاهتون توی اینترنت یک محل مشخص داشته باشه. مردم می‌تونن نام، نشانی، شماره تماس، ساعات کاری، تصاویر و توضیحات کسب‌وکارتون رو ببینن.»

آرچیل پرسید:

«یعنی مثل سایت؟»

«بله، یک مینی‌سایت اختصاصی برای معرفی کسب‌وکار. می‌تونید درباره فعالیتتون مقاله منتشر کنید و اطلاعات رو خودتون به‌روز نگه دارید.»

لاشا گفت:

«هزینه‌اش چقدره؟»

نیکا با لبخند پاسخ داد:

«رایگانه.»

لاشا ابرو بالا انداخت.

«برای چند روز؟»

«نه. بخش پایه Core رایگان و دائمیه.»

آرچیل پرسید:

«پس چرا باید فروشگاه‌ساز رو هم بگیریم؟»

نیکا این بار کمی مکث کرد.

به ماری نگاه کرد.

ماری چیزی نگفت.

نیکا ادامه داد:

«چون صفحه معرفی، جای سیستم کامل سفارش‌گیری فروشگاه رو نمی‌گیره.»

ماری سر تکان داد.

«دقیقاً.»

او توضیح داد:

«Core برای معرفی کسب‌وکار، خدمات، تصاویر، مقالات و حضور عمومی در ریگی ۲۴ مناسب است. اما شما می‌خواید محصولات رو مرتب نمایش بدید، سفارش اینترنتی دریافت کنید و مراحل رسیدگی به سفارش‌ها رو مدیریت کنید. برای اون کار، فروشگاه‌ساز طراحی شده.»

آرچیل گفت:

«یعنی مشتری دیگه مجبور نیست برای پرسیدن قیمت هر محصول به ما پیام بده؟»

ماری پاسخ داد:

«اگر قیمت و اطلاعات محصول رو درست وارد کرده باشید، می‌تونه همون‌جا ببینه.»

لاشا پرسید:

«عکس‌ها چی؟»

«عکس، توضیحات و اطلاعات محصولات هم در فروشگاه نمایش داده می‌شن.»

«بعد سفارش می‌ده؟»

«بله، از مسیر فروشگاه آنلاین.»

آرچیل به لاشا نگاه کرد.

«پس شاید بالاخره مشتری‌ها به جای فرستادن عکس محصول و پرسیدن قیمت، خودشون سفارش ثبت کنن.»

لاشا گفت:

«البته به شرطی که تو قیمت‌ها رو درست وارد کنی.»

آرچیل فوری جواب داد:

«به شرطی که تو محصولات فروخته‌شده رو دوباره برای فروش نذاری!»

ماری خندید.

«دیدید؟ همین‌جا یک نکته مهم داریم. سیستم به اطلاعات درست احتیاج داره. شما باید مسئولیت ثبت و به‌روزرسانی محصولات و سفارش‌ها رو بین خودتون مشخص کنید.»

نیکا گفت:

«پس اول باید بین دو شریک صلح برقرار کنیم، بعد فروشگاه رو راه بندازیم.»

لاشا با جدیت ساختگی گفت:

«این خدمت چقدر هزینه داره؟»

نیکا گفت:

«صلح بین شرکا؟ فکر کنم باید جداگانه قیمت بگیریم!»

فاکتورساز دقیقاً چه کمکی می‌کند؟

آرچیل دوباره به موضوع اصلی تماس برگشت.

«خب، ما برای فاکتورها چی کار کنیم؟»

ماری گفت:

«فاکتورساز یک ماژول مستقل است. می‌تونید اطلاعات خریدار، کالاها یا خدمات، تعداد، قیمت‌ها و مبالغ رو ثبت کنید و فاکتور مرتب تهیه کنید.»

آرچیل پرسید:

«یعنی لازم نیست هر بار فایل قبلی رو کپی کنیم و اسم مشتری رو عوض کنیم؟»

«بله، هدف همینه که فرایند صدور فاکتور منظم‌تر بشه.»

لاشا گفت:

«ما گاهی فاکتور رو صادر می‌کنیم، ولی بعد یادمون می‌ره برای مشتری فرستادیم یا نه.»

ماری توضیح داد که ثبت منظم فاکتورها و وضعیت‌های مربوط می‌تواند پیگیری آن‌ها را ساده‌تر کند؛ البته تأیید واقعی پرداخت باید بر اساس اطلاعات معتبر انجام شود.

آرچیل گفت:

«پس این با فروشگاه‌ساز فرق داره.»

نیکا پاسخ داد:

«بله. فروشگاه‌ساز برای نمایش محصولات و مدیریت فروش آنلاین و سفارش‌هاست. فاکتورساز برای صدور و پیگیری فاکتورهاست.»

لاشا پرسید:

«پس اگر هر دو رو بخوایم، باید هر دو رو فعال کنیم؟»

ماری گفت:

«این‌ها ماژول‌های جداگانه و اختیاری هستن. قبل از فعال‌سازی، امکانات، شرایط قرارداد و هزینه هرکدوم رو مشخص می‌کنیم تا بدونید دقیقاً چه چیزی دریافت می‌کنید.»

آرچیل پرسید:

«اگر فعلاً فقط فروشگاه رو بخوایم چی؟»

«می‌تونید از همون بخش شروع کنید، اگر مناسب نیازتون باشه.»

«و Core؟»

نیکا با خوشحالی گفت:

«همچنان رایگانه!»

لاشا به آرچیل نگاه کرد.

«فکر کنم ایشون این قسمت رو خیلی دوست داره.»

نیکا گفت:

«چون برای یاد گرفتنش بیشتر از بقیه وقت گذاشتم!»

مشتری‌ای که منتظر بود

ساعت یک و ده دقیقه بود.

در فروشگاه خانه‌رنگ، الیکو دوباره تماس گرفت.

آرچیل این بار با نگرانی گوشی را برداشت.

«سلام خانم الیکو.»

«سلام. ببخشید، فقط می‌خواستم مطمئن بشم هدیه تا عصر می‌رسه.»

آرچیل تصمیم گرفت به‌جای وعده بی‌پشتوانه، وضعیت واقعی را بگوید.

«خانم الیکو، ما داریم سفارش شما رو بررسی می‌کنیم. متأسفانه در ثبت اطلاعاتش اشتباهی پیش اومده. اجازه بدید حداکثر تا یک ساعت دیگه وضعیت قطعی رو اعلام کنم.»

الیکو ناراحت شد.

«ولی من چند روز پیش سفارش دادم.»

«درسته. مسئولیتش با ماست.»

چند لحظه سکوت برقرار شد.

بعد الیکو گفت:

«این هدیه برای مادرم خیلی مهمه. چند سال پیش یه ست شبیه همین داشت که موقع اسباب‌کشی شکست. وقتی عکسش رو توی صفحه شما دیدم، فکر کردم می‌تونم براش همون خاطره رو زنده کنم.»

آرچیل دیگر چیزی نگفت.

الیکو ادامه داد:

«فقط خواهش می‌کنم اگر موجود نیست، زودتر بهم بگید تا دنبال چیز دیگه‌ای برم.»

«حتماً. یک ساعت دیگه خبر می‌دم.»

تماس تمام شد.

آرچیل به لاشا نگاه کرد.

«باید پیداش کنیم.»

لاشا گفت:

«دارم همه پیام‌ها رو بررسی می‌کنم.»

«فقط پیام‌ها نه. انبار و بسته‌های آماده ارسال رو هم نگاه کن.»

لاشا به سمت انبار رفت.

آرچیل دفتر سفارش‌های روزهای قبل را باز کرد.

چند صفحه را ورق زد.

هیچ نامی از الیکو نبود.

اما در یکی از صفحه‌ها، گوشه پایین، نوشته کوچکی دید:

*ست آبی — هدیه تولد — ارسال سه‌شنبه*

زیر آن فقط دو حرف نوشته شده بود:

ا. ک.

آرچیل صدا زد:

«لاشا!»

لاشا از انبار پاسخ داد:

«چی؟»

«یه یادداشت پیدا کردم!»

«اسم داره؟»

«نه. فقط دو تا حرف.»

لاشا پرسید:

«چی نوشته؟»

«ا. ک.»

چند ثانیه سکوت شد.

بعد لاشا گفت:

«آرچیل...»

«چی؟»

«فکر کنم فهمیدم.»

بسته‌ای پشت قفسه

لاشا از انبار بیرون آمد.

در دستش یک جعبه کوچک بود که روی آن کاغذی چسبانده شده بود.

آرچیل جلو رفت.

«پیداش کردی؟»

لاشا گفت:

«شاید.»

روی جعبه نوشته شده بود:

*آبی تیره — بسته‌بندی هدیه*

آرچیل پرسید:

«پس چرا اینجا مونده؟»

لاشا آه کشید.

«چون من منتظر آدرس بودم.»

«آدرس رو کی باید می‌گرفت؟»

«تو.»

آرچیل خواست چیزی بگوید، اما مکث کرد.

بعد دفترچه‌اش را نگاه کرد.

آن روزی که سفارش ثبت شده بود، الیکو ابتدا در اینستاگرام پیام داده بود. بعد برای فرستادن آدرس، به واتساپ منتقل شده بود.

در میان پیام‌ها، آرچیل یک گفت‌وگوی قدیمی را پیدا کرد.

نام مخاطب در واتساپ «E. K.» ذخیره شده بود.

او آدرس را فرستاده بود.

آرچیل پیام را دیده بود.

اما فراموش کرده بود آدرس را در یادداشت سفارش وارد کند.

در همان زمان لاشا بسته را آماده کرده بود، ولی چون آدرس نداشت، آن را در قفسه سفارش‌های ناقص گذاشته بود.

آرچیل به جعبه نگاه کرد.

«پس سفارش گم نشده بود.»

لاشا گفت:

«نه. ما فقط نمی‌دونستیم کجا گذاشتیمش.»

آرچیل خندید.

«این تعریف جدید گم شدنه.»

لاشا جعبه را باز کرد.

داخل آن دو شمعدان شیشه‌ای آبی‌رنگ قرار داشت.

سالم بودند.

اما هنوز یک مشکل باقی مانده بود.

آرچیل پرسید:

«پرداختش چی؟»

لاشا گفت:

«باید بررسی کنیم.»

این بار هر دو بدون بحث، اطلاعات پرداخت را بررسی کردند و مبلغ مربوط به سفارش را با مشخصات مشتری تطبیق دادند.

پرداخت انجام شده بود.

آرچیل نفس راحتی کشید.

ساعت دو و بیست دقیقه بود.

هنوز برای تحویل هدیه تا عصر فرصت داشتند.

اولین تصمیم درست

آرچیل با الیکو تماس گرفت.

«خانم الیکو، سفارش رو پیدا کردیم.»

صدای زن جوان تغییر کرد.

«واقعاً؟»

«بله. بسته سالم و آماده است. تأیید پرداخت رو هم بررسی کردیم. الان زمان تحویل رو با پیک هماهنگ می‌کنیم.»

الیکو گفت:

«خیلی ممنون. واقعاً نگران شده بودم.»

آرچیل پاسخ داد:

«حق داشتید. بابت تأخیر در اعلام وضعیت عذر می‌خوام.»

پس از پایان تماس، رو به لاشا کرد.

«این روش دیگه جواب نمی‌ده.»

لاشا سر تکان داد.

«می‌دونم.»

«از فردا سفارش‌ها باید یک جای مشخص ثبت بشن.»

«از امروز بهتره.»

آرچیل لحظه‌ای فکر کرد.

«درسته. از امروز.»

او کاغذ تازه‌ای برداشت و روی میز گذاشت.

تا زمانی که سیستم جدید را راه‌اندازی کنند، تصمیم گرفتند تمام سفارش‌های باز را در یک فهرست مشترک ثبت کنند و مسئول پیگیری هر سفارش را مشخص کنند.

لاشا گفت:

«پس بالاخره دفتر سبز بازنشسته شد؟»

آرچیل به دفتر نگاه کرد.

«نه. فعلاً می‌ذاریمش کنار برای یادگاری.»

لاشا گفت:

«بذار یه عکس ازش بگیرم. شاید یه روز برای موزه فناوری لازم شد.»

مدرسه‌ای که نمی‌خواست اطلاعاتش پراکنده باشد

همان بعدازظهر، در دفتر نت‌سیتی، ماری برای جلسه آنلاین با ناتیا آماده شد.

ناتیا معاون مدرسه‌ای بود که روز قبل درباره اسکولاپلاس تماس گرفته بود.

نیکا دفترچه‌اش را برداشت.

ماری پرسید:

«آماده‌ای؟»

«بله.»

«درباره اسکولاپلاس خوندی؟»

نیکا مکث کرد.

«بخش‌هایی رو خوندم.»

«کدوم بخش‌ها؟»

«حضور و غیاب، تکالیف، مدیریت کلاس‌ها و پرونده دانش‌آموز.»

ماری لبخند زد.

«خوبه. امروز بیشتر گوش بده و هرجا سؤال داشتی یادداشت کن.»

«یعنی اجازه دارم سؤال بپرسم؟»

«بله، ولی این بار وسط حرف مشتری نپر.»

نیکا دستش را روی قلبش گذاشت.

«قول می‌دم.»

تماس تصویری برقرار شد.

ناتیا در اتاق معاونت مدرسه نشسته بود.

کنارش خانمی حدود پنجاه ساله حضور داشت که خودش را «خانم ماکا»، مسئول آموزشی مدرسه، معرفی کرد.

پس از احوالپرسی، ناتیا گفت:

«ما دنبال یک سامانه هستیم که کارهای مختلف مدرسه رو یکپارچه کنه. الان برای حضور و غیاب، تکالیف و گزارش‌های مدیریتی از روش‌های جداگانه استفاده می‌کنیم.»

ماری پرسید:

«بزرگ‌ترین مشکلتون چیه؟»

ماکا گفت:

«اینکه اطلاعات دیر به دست آدم درست می‌رسه.»

ناتیا ادامه داد:

«گاهی معلم حضور دانش‌آموز رو در دفتر ثبت می‌کنه، ولی مدیر تا آخر روز از وضعیت خبر نداره. بعضی وقت‌ها والدین درباره تکلیف سؤال می‌کنن و باید از چند نفر بپرسیم.»

ماری توضیح داد که اسکولاپلاس یک سامانه یکپارچه مدیریت مدرسه است؛ نه مجموعه‌ای از برنامه‌های تجاری جداگانه.

در آن، مدیر، معاون، معلمان، کارکنان و والدین، هرکدام متناسب با نقش و مجوز خودشان به بخش‌های مربوط دسترسی دارند.

ناتیا گفت:

«پس لازم نیست برای هر کار، یک نرم‌افزار جدا داشته باشیم.»

«دقیقاً. البته نحوه راه‌اندازی و تنظیم دسترسی‌ها باید با ساختار مدرسه هماهنگ بشه.»

نیکا یادداشت کرد:

*یک سامانه، نقش‌های متفاوت.*

ماکا پرسید:

«اگر وسط سال یک معلم جدید استخدام کنیم چی؟»

ماری گفت:

«می‌تونید دسترسی مربوط به کلاس و درس رو براش تعریف کنید. بعد بر اساس مجوزش، اطلاعات و سوابق موردنیاز رو بررسی می‌کنه تا راحت‌تر کار رو تحویل بگیره.»

ناتیا سر تکان داد.

«این برای ما خیلی مهمه. پارسال یک معلم وسط سال جایگزین شد و کلی زمان صرف کرد تا بفهمه هر کلاس چه تکالیفی داشته.»

ماری ادامه داد:

«مدیریت تکالیف، حضور و غیاب، گزارش‌های آموزشی، ارتباط با والدین و برخی فرایندهای انضباطی هم در همین ساختار قرار می‌گیرن.»

نیکا آرام گفت:

«ماری...»

ماری نگاهش کرد.

«چی؟»

«پس اسکولاپلاس واقعاً از چیزی که فکر می‌کردم بزرگ‌تره.»

ماری لبخند زد.

«هنوز به بخش پزشکی نرسیدیم.»

یک اطلاعات مهم، نه برای همه

ناتیا کمی جدی‌تر شد.

«اتفاقاً می‌خواستم درباره بخش پزشکی هم بپرسم.»

ماکا توضیح داد:

«ما دانش‌آموزی داریم که شرایط پزشکی خاصی داره. پزشک مدرسه و مدیریت باید از وضعیتش خبر داشته باشن. معلم هم باید بعضی ملاحظات لازم رو رعایت کنه. اما نمی‌خوایم جزئیات پرونده پزشکی بین همه کارکنان منتشر بشه.»

ماری گفت:

«این موضوع خیلی مهمه. اطلاعات پزشکی باید محرمانه بمونه و دسترسی‌ها متناسب با مسئولیت افراد تعیین بشه.»

او توضیح داد که در اسکولاپلاس برای ثبت سوابق و اطلاعات پزشکی دانش‌آموزان امکاناتی در نظر گرفته شده است.

اطلاعات کامل باید فقط در اختیار افراد مجاز قرار بگیرد.

در مقابل، اگر معلمی برای انجام مسئولیتش لازم باشد نکته‌ای را بداند، باید فقط اطلاعات ضروری و متناسب با وظیفه‌اش به او منتقل شود؛ نه تمام جزئیات پزشکی دانش‌آموز.

ناتیا گفت:

«دقیقاً. ما نمی‌خوایم یک دانش‌آموز احساس کنه همه از شرایط خصوصی اون خبر دارن.»

نیکا به صفحه نگاه کرد.

برای لحظه‌ای یاد سابا افتاد.

دانش‌آموزی که چند روز غیبتش، بدون آگاهی مادرش، باعث نگرانی زیادی شده بود.

حالا مسئله شکل دیگری داشت.

این بار موضوع فقط ثبت اطلاعات نبود.

موضوع این بود که چه کسی حق داشت کدام اطلاعات را ببیند.

نیکا آهسته گفت:

«پس هرچقدر نرم‌افزار کامل‌تر باشه، تنظیم دسترسی‌ها هم مهم‌تر می‌شه.»

ماری سر تکان داد.

«دقیقاً.»

ماکا گفت:

«و یه موضوع دیگه هم داریم.»

ناتیا توضیح داد:

«هفته آینده برنامه غذاخوری تغییر می‌کنه. بعضی دانش‌آموزها محدودیت غذایی دارن. ما می‌خوایم مطمئن بشیم کارکنان مسئول، هنگام تحویل غذا، محدودیت‌ها رو رعایت می‌کنن.»

ماری گفت:

«اسکولاپلاس امکاناتی برای مدیریت غذاخوری و محدودیت‌های غذایی داره. اما اطلاعات باید درست ثبت بشن و مدرسه هم مسئول اجرای صحیح فرایند تحویل غذاست.»

ناتیا پرسید:

«یعنی اگر یک دانش‌آموز نباید غذایی رو دریافت کنه، می‌شه این محدودیت رو در سیستم مدیریت کرد؟»

ماری پاسخ داد:

«بله، این یکی از کاربردهای بخش غذاخوریه. البته تنظیمات و نحوه استفاده باید دقیق بررسی بشه. برای موارد حساس هم مدرسه نباید صرفاً به نرم‌افزار تکیه کنه؛ مسئولان مربوط باید کنترل‌های لازم رو انجام بدن.»

ماکا نفس راحتی کشید.

«خیلی خوبه. ما دنبال همین نظم هستیم.»

جلسه ادامه پیدا کرد.

درباره ارتباط والدین، سوابق آموزشی، مدیریت کلاس‌ها و انتقال پرونده تحصیلی دانش‌آموز میان مدارس تحت پوشش سامانه صحبت کردند.

نیکا این بار کمتر سؤال پرسید.

بیشتر گوش می‌داد.

و تقریباً هر چند دقیقه، نکته تازه‌ای در دفترچه‌اش می‌نوشت.

یک ماژول دیگر؟!

ساعت چهار و پنجاه دقیقه بود.

نیکا روی صندلی‌اش نشست و دفترچه را باز کرد.

یک صفحه کامل درباره فروشگاه نوشته بود.

صفحه بعدی درباره فاکتورساز بود.

چند خط پایین‌تر Core را نوشته بود.

بعد فروشگاه‌ساز.

بعد اسکولاپلاس.

بعد نقش‌های مختلف کارکنان مدرسه.

ماری پرسید:

«چطوره؟»

نیکا گفت:

«فکر کنم امروز مغزم دو برابر شده.»

«این که خوبه.»

«نه، مشکل اینه که سرم هنوز همون اندازه است.»

ماری خندید.

گیورگی از کنارشان رد شد.

«امروز چی یاد گرفتی؟»

نیکا گفت:

«اینکه یه فروشگاه می‌تونه هزار تا مشکل داشته باشه، یه مدرسه هم هزار تا مسئولیت.»

گیورگی سر تکان داد.

«درسته.»

نیکا ادامه داد:

«و ما برای هر دو راهکار داریم. البته با سیستم‌های متفاوت.»

گیورگی گفت:

«خوبه. داری پیشرفت می‌کنی.»

نیکا به او نگاه کرد.

«فقط یه سؤال.»

گیورگی مکث کرد.

«بگو.»

«ماژول باشگاه مشتریان دقیقاً چه کمکی به فروشگاه می‌کنه؟»

گیورگی لبخند زد.

«چرا این رو از ماری نمی‌پرسی؟»

ماری گفت:

«چون از صبح بهش می‌گم اول مقاله‌ها رو بخونه.»

نیکا آه کشید.

«باشه. می‌خونم.»

او مرورگر را باز کرد.

عنوان یکی از مطالب مربوط به باشگاه مشتریان را دید.

چند خط اول را خواند.

بعد آرام گفت:

«پس مشتری‌ای که یک بار از فروشگاه خرید می‌کنه، می‌تونه دلیلی برای برگشتن هم داشته باشه.»

ماری گفت:

«بله، اگر کسب‌وکار از امکانات باشگاه مشتریان استفاده کنه و برنامه مناسبی برای مشتری‌هاش طراحی کرده باشه.»

نیکا پرسید:

«این هم جزو فروشگاه‌سازه؟»

«نه، ماژول جداگانه‌ایه.»

نیکا به دفترچه نگاه کرد.

بعد با خودکار عنوان تازه‌ای نوشت:

باشگاه مشتریان — اختیاری

و زیر آن اضافه کرد:

*مشتری جدید مهم است؛ مشتری‌ای که برمی‌گردد هم مهم است.*

ساعت چهار و پنجاه‌وهشت

در فروشگاه خانه‌رنگ، آرچیل و لاشا منتظر تماس پیک بودند.

ساعت چهار و پنجاه‌وهشت، تلفن آرچیل زنگ خورد.

شماره متعلق به الیکو بود.

آرچیل با نگرانی پاسخ داد.

«سلام خانم الیکو.»

«سلام. فقط خواستم تشکر کنم.»

آرچیل لحظه‌ای مکث کرد.

«یعنی بسته رسید؟»

«بله. چند دقیقه پیش تحویل گرفتم.»

آرچیل نفس راحتی کشید.

الیکو ادامه داد:

«خیلی قشنگ بسته‌بندی شده. دقیقاً همون رنگیه که می‌خواستم.»

«خیلی خوشحالم.»

«امیدوارم مادرم هم دوستش داشته باشه.»

آرچیل لبخند زد.

«مطمئنم از هدیه‌تون خوشحال می‌شه.»

پس از پایان تماس، به لاشا نگاه کرد.

«رسید.»

لاشا هر دو دستش را بالا برد.

«زنده موندیم!»

آرچیل خندید.

«این بار.»

لاشا گفت:

«فردا چی؟»

آرچیل به دفتر سبز نگاه کرد.

بعد به تلفن‌هایی که روی میز قرار داشتند.

و بعد به لپ‌تاپ فروشگاه.

«فردا باید روش کارمون رو عوض کنیم.»

لاشا پرسید:

«با همون ریگی ۲۴؟»

آرچیل گفت:

«اول می‌خوایم درست بررسیش کنیم. ولی فکر کنم راهی که تا الان می‌رفتیم، دیگه برای تعداد سفارش‌هامون مناسب نیست.»

لاشا به جعبه‌های پشت قفسه نگاه کرد.

«من فقط یه شرط دارم.»

«چی؟»

«اگه سیستم جدید گرفتیم، دیگه مسئول پیدا کردن دفتر سفارش‌ها نباشم.»

آرچیل خندید.

«قبوله.»

سفارشی که هنوز ثبت نشده بود

آن شب، نیکا در خانه مشغول مطالعه بخش فروشگاه‌ساز بود.

برای اولین بار، به‌جای اینکه فقط نام امکانات را حفظ کند، سعی می‌کرد بفهمد هرکدام چه مشکلی را حل می‌کنند.

در دفترچه‌اش سه سؤال نوشت:

«مشتری چطور محصول را پیدا می‌کند؟»

«سفارش چطور ثبت و پیگیری می‌شود؟»

«چطور می‌توان مشتری را به خرید دوباره علاقه‌مند کرد؟»

بعد به صفحه‌ای رسید که درباره ارتباط میان فروشگاه و امکانات دیگر ریگی ۲۴ توضیح می‌داد.

نیکا به عقب تکیه داد.

«پس این‌ها کاملاً جدا از هم نیستن. هرکدوم کار خودشون رو دارن، ولی می‌تونن کنار هم به یک کسب‌وکار کمک کنن.»

تلفنش روشن شد.

پیامی از ماری بود:

«فردا یادت نره جلسه مدرسه رو هم پیگیری کنیم. ناتیا گفته درباره انتقال سوابق دانش‌آموزان چند سؤال دیگه داره.»

نیکا پاسخ داد:

«حتماً. امشب دارم فروشگاه‌ساز می‌خونم.»

ماری نوشت:

«فقط تا صبح بیدار نمون!»

نیکا لبخند زد.

«نگران نباش. هنوز نصفش مونده.»

بعد دفترچه را بست.

اما همان لحظه پیام دیگری رسید.

این بار از گیورگی بود.

«آرچیل و لاشا برای راه‌اندازی اولیه فروشگاه درخواست پیگیری دادن. فردا ماری هماهنگ می‌کنه. خودت هم مقاله‌های مربوط رو کامل بخون.»

نیکا نوشت:

«چشم.»

چند ثانیه فکر کرد.

بعد پیام دیگری فرستاد:

«راستی گیورگی، یه سؤال...»

پاسخ بلافاصله آمد:

«نه! اول مقاله رو بخون!»

نیکا بلند خندید.

تلفن را کنار گذاشت.

اما درست همان لحظه، در مدرسه‌ای در آن سوی تفلیس، ناتیا پشت میز معاونت نشسته بود و پرونده دو دانش‌آموز را بررسی می‌کرد.

یکی از آن‌ها قرار بود از مدرسه دیگری منتقل شود.

اطلاعات اولیه رسیده بود، اما هنگام تطبیق مدارک، موضوع عجیبی توجه ناتیا را جلب کرده بود.

در میان مدارک انتقالی، دو نام و نام خانوادگی کاملاً یکسان دیده می‌شد.

هر دو متعلق به دانش‌آموزانی تقریباً هم‌سن بودند.

اما سوابقشان با هم فرق داشت.

یکی سابقه تحصیلی منظم داشت.

در پرونده دیگری، یادداشت‌هایی درباره نیاز به مراقبت و ملاحظات پزشکی دیده می‌شد.

ناتیا به همکارش تلفن زد.

«ماکا، لطفاً فردا صبح زود بیا دفتر. فکر می‌کنم باید قبل از ثبت انتقال، هویت این دو پرونده رو دقیق بررسی کنیم.»

ماکا پرسید:

«مشکلی پیش اومده؟»

ناتیا پاسخ داد:

«هنوز نمی‌دونم. ولی نمی‌خوام سابقه تحصیلی یا اطلاعات پزشکی یک بچه اشتباهی وارد پرونده بچه دیگه بشه.»

تماس را قطع کرد.

پرونده‌ها را بست.

و روی کاغذی نوشت:

دو نام یکسان، دو پرونده متفاوت.

ماری و نیکا در دفتر نت‌سیتی با آرچیل و لاشا تماس تصویری دارند.
ماری و نیکا در دفتر نت‌سیتی با آرچیل و لاشا تماس تصویری دارند.
آرچیل و لاشا در فروشگاه خانه‌رنگ، اطلاعات سفارش گمشده را بررسی می‌کنند.
آرچیل و لاشا در فروشگاه خانه‌رنگ، اطلاعات سفارش گمشده را بررسی می‌کنند.
آرچیل و لاشا دو شمعدان شیشه‌ای آبی را در فروشگاه پیدا می‌کنند.
آرچیل و لاشا دو شمعدان شیشه‌ای آبی را در فروشگاه پیدا می‌کنند.

آموزش تکمیلی و ابزارهای این فصل

برای دیدن کارکرد عملی موضوعات داستان، این منابع را بررسی کنید:

EXTERNAL · SkolaPlus.ge ↗حضور دانش‌آموز و ارتباط مدرسه و والدین در اسکولاپلاسموضوع تماس دوم داستان و اهمیت بررسی واقعیت حضور دانش‌آموز. RIGI24 · INTERNALراهکارهای مدیریتی ریگی ۲۴آشنایی با ابزارهای کسب‌وکار و سایر داستان‌های آموزشی. RIGI24 · INTERNALمقالات و راهنماهای ریگی ۲۴مطالعه مطالب کاربردی تکمیلی در سایت. RIGI24 · INTERNALمشاهده همه داستان‌هااز دل داستان، مدیریت و فناوری را یاد بگیریم EXTERNAL · NetCity.ge ↗درباره شرکت NetCityآشنایی با شرکت سازنده و ارائه‌دهنده محصولات.

یادداشت آموزشی: این مطالب برای یادگیری هستند و جایگزین بررسی اطلاعات واقعی هر کسب‌وکار نیستند.