پیش از شروع داستان
این مجموعه با روش داستانمحور، مفاهیم کاربردی حضور و غیاب، مدیریت مدرسه و ابزارهای کسبوکار را آموزش میدهد. هر فصل یک موقعیت ملموس را روایت میکند؛ بعد از داستان، نکات مهم و لینکهای مطالعه بیشتر را پیدا میکنید.
توضیح مهم: شخصیتها، گفتوگوها و نام اشخاص یا کسبوکارهای حاضر در ماجرا، جز نام برندهای واقعی معرفیشده، برای روایت آموزشی خلق یا بازآفرینی شدهاند. این داستان گزارش واقعی یک پرونده یا اتهام علیه شخص یا شرکتی نیست. NetCity و محصولات Rigi24، Kadrebi و SkolaPlus برندها و خدمات واقعیاند؛ ویژگیهای آنها ممکن است در طول زمان تغییر کند.
در این فصل چه میآموزیم؟
- مدیریت الزاماً نشستن پشت میز مدیر نیست؛ مسئولیت فنی و همکاری تیمی هر دو مهماند.
- کنترلر آسانسور آفلاین بهطور مستقل تصمیم میگیرد و نباید توانایی اتصال آنلاین به آن نسبت داده شود.
- مجوز دسترسی و حفظ اطلاعات خصوصی مشتری و مدرسه باید رعایت شوند.
- پیشفاکتور سند قطعی پرداخت نیست و قبل از داوری درباره اشخاص باید مدارک بررسی شوند.
- پروژههای سختافزاری NetCity و سامانههای Kadrebi، SkolaPlus و Rigi24 در یک مجموعه توسعه یافتهاند.
میز خالی
کتاب ریگی ۲۴
فصل هفتم: میز خالی
روایتی درباره یک صندلی، چند برداشت اشتباه و کاری که بیسروصدا انجام میشود
هشت و سه دقیقه؛ وقتی دفتر هنوز خواب بود
ساعت هشت و سه دقیقه صبح دوشنبه، آفتاب تازه از پشت بامهای تفلیس بالا آمده بود. پنجرههای مغازهها یکییکی روشن میشدند، اتوبوسها در ایستگاهها توقف میکردند و شهر به آرامی از خواب بیرون میآمد.
در یک فروشگاه، کارمند شیفت اول کارت RFID خود را نزدیک دستگاه حضور و غیاب گرفت. صدای کوتاهی شنیده شد و ورودش ثبت شد. مدیر فروشگاه هنوز به محل کار نرسیده بود، اما اطلاعات روی پنل کادربی قرار داشت. در شعبه دوم همان مجموعه، سرپرست شیفتها را بررسی میکرد تا مطمئن شود برنامه آن هفته با ساعت ورود کارکنان هماهنگ است.
چند خیابان دورتر، معلمی در یک مدرسه فهرست کلاس را باز کرد. غیبت یکی از دانشآموزان ثبت شد و اطلاعات، مطابق سطح دسترسی هر نفر، در اسکولاپلاس قرار گرفت. در یک رستوران، مشتری با اسکن کد میز، منوی آنلاین را دید. در ساختمانی قدیمی، ساکنی کارت مجازش را داخل کابین آسانسور مقابل کارتخوان گرفت و طبقه موردنظرش فعال شد. آن کنترلر از نوع آفلاین بود؛ نیازی به اینترنت و تأیید لحظهای از یک سرور نداشت.
کمی دورتر، مهمانی از طریق اینترکام GSM با صاحب آپارتمان تماس گرفت. مکالمه برقرار شد و پس از تأیید صاحبخانه، در باز شد.
هیچکدام از این اتفاقها با یک تماس تلفنی به شرکت سازنده شروع نشده بود. قرار هم نبود هر کار روزمرهای به تماس با پشتیبانی احتیاج پیدا کند.
در دفتر نتسیتی، مرتضی پشت میز فنی نشسته بود. یک لیوان چای در کنار صفحهکلید، دو نمایشگر روشن، دفترچهای پر از یادداشت و یک برد الکترونیکی کنار دستش دیده میشد. از حدود ساعت هشت کار را شروع کرده بود؛ پیش از آنکه ساعت رسمی شرکت، یعنی ده صبح، برسد.
روی یکی از نمایشگرها بخشی از کد نرمافزار باز بود. آزمایشی را که شب قبل نیمهتمام گذاشته بود دوباره اجرا کرد. این بار خطا تکرار نشد. با این حال، بهجای آنکه فوراً نتیجه بگیرد مشکل حل شده، مورد دوم و سومی را هم آزمود. بعد کنار نام آن کار علامت کوچکی گذاشت و به کار بعدی رسید.
چند قدم آنطرفتر، میز بزرگ مدیریت قرار داشت: سطح چوبی براق، صندلی چرمی مشکی و گلدانی که ماری هفته پیش جابهجایش کرده بود. صندلی خالی بود.
اگر کسی از پشت شیشه به دفتر نگاه میکرد، شاید فکر میکرد مدیر هنوز نیامده و روز کاری آغاز نشده است.
اما درست همان لحظه، بخشی از کار شرکت جلو رفته بود.
نه و پنجاهوهفت؛ پرونده مرد نامرئی
نیکا ساعت نه و پنجاهوهفت وارد شد. کیفش را روی صندلی گذاشت و با قیافه کسی که رکورد مهمی شکسته باشد، گفت: «سه دقیقه زود اومدم. امیدوارم این موفقیت توی پرونده پرسنلی من ثبت بشه.»
ماری نگاهش را از مانیتور برداشت. «ثبت میکنیم. کنار دفعاتی که از دیروز پرسیدی چای کجاست.»
«اون پرسشها برای ارزیابی خدمات رفاهیه.»
«نتیجه ارزیابی؟»
«چای خوبه. صندلی مدیریت هم خوبه. فقط مدیر شرکت کمی نامرئیه.»
ماری یک لحظه به او خیره ماند. «چی؟»
نیکا به انتهای اتاق اشاره کرد. «هر روز میام، اون میز خالیه. مدیر معمولاً کی میاد؟»
«از تو زودتر.»
«پس چطور تا حالا ندیدمش؟»
«شاید چون وقتی میای، مستقیم میری سراغ کتری.»
«جدی میپرسم.»
ماری لبخندش را پنهان کرد. «من هم جدی جواب میدم.»
نیکا خم شد و آهسته گفت: «میخوام یک روز باهاش حرف بزنم. بالاخره کسی که منو استخدام کرده باید بدونه چه نیروی ارزشمندی وارد شرکت شده.»
«از نتیجه استخدامت خبر داشته، نگران نباش.»
«یعنی منو دیده؟»
«نیکا، مصاحبهات یادت رفته؟»
«همون تماس تصویری که تو هماهنگ کرده بودی؟ با اینترنت قبلیام تصویرم هر سی ثانیه یخ میزد!»
«همون. من باهات مصاحبه کردم، نتیجه رو نوشتم و برای بررسی فرستادم. مدیر بعد از اون تأیید کرد که همکاری رو شروع کنیم.»
نیکا کمی فکر کرد. «پس مدیر درباره من تصمیم گرفته، ولی من هنوز نمیدونم کیه؟»
«به نظر میاد همینطوره.»
«عجیبه. یعنی ممکنه الان توی همین ساختمان باشه و من نشناسمش؟»
ماری به میز فنی نگاه کوتاهی انداخت. مرتضی هدفونش را کنار گذاشته بود و روی یک خطای نرمافزاری تمرکز داشت.
«ممکنه.»
«پس از امروز شروع میکنم به تحقیق.»
«فقط امیدوارم قبل از تمومشدن تحقیقت، از کسی بدگویی نکرده باشی.»
نیکا با اعتمادبهنفس گفت: «من؟ اصلاً!»
ماری ابرویی بالا انداخت.
«خب، اون حرف دیروزم درباره شرکتهای بدون مدیر رو حساب نکن.»
«حرف دیگهای هم زدی؟»
«فعلاً نه. ولی اگه این پرونده طول بکشه، تضمین نمیکنم.»
ماری خندید. «موفق باشی، کارآگاه.»
ده و بیست؛ شرکتی که مثل فیلمها نبود
ساعت ده و بیست، نیکا کنار ماری ایستاده بود. روی صفحه پشتیبانی چند درخواست تازه، دو پاسخ ثبتشده و چند مورد در انتظار پیگیری دیده میشد. ماری یکی از درخواستها را باز کرد و اطلاعاتی را که لازم نبود نیکا ببیند، از صفحه کنار گذاشت.
نیکا پرسید: «یه چیز عجیبه. اینجا چند تا محصول مختلف دارید، ولی تلفن مدام زنگ نمیزنه. یعنی همهچیز اینقدر آرومه؟»
ماری گفت: «دوست داری گوشیها بیستوچهار ساعت زنگ بخورن؟»
«نه، ولی توی فیلمها شرکت فناوری همیشه شلوغه. یکی میدوه، یکی فریاد میزنه سرور قطع شد، یکی با سه تا لپتاپ وسط اتاق میشینه.»
«مشتریهای ما بلیت فیلم فاجعه نخریدن.»
نیکا خندید. «پس این سکوت خوبه؟»
«گاهی بله. ببین، این فروشگاه ساعت کاری شعبهاش رو خودش اصلاح کرده. این مرکز خدماتی ظرفیت نوبتدهی رو تغییر داده. سرپرست یک شرکت شیفت کارمندش رو بهروز کرده. مدرسه حضور و غیاب کلاسها رو ثبت کرده. همه این کارها بدون تماس با ما انجام شده.»
«یعنی محصول خوب محصولیه که مشتری کمتر تلفن بزنه؟»
«محصول خوب باید کار معمول رو برای مشتری ساده کنه. اگر هر تغییر کوچکی به تماس تلفنی نیاز داشته باشه، مشکل از طراحی یا آموزش ماست. البته وقتی اشکالی پیش بیاد، مسئولیت پشتیبانی سر جاشه.»
نیکا گفت: «فکر میکردم نرمافزار یعنی یک صفحه پر از دکمه.»
«اون فقط ظاهره. مشتری نتیجه میخواد. بعضیها باید حضور کارکنان رو مدیریت کنن، بعضیها زمان مراجعه رو، بعضیها سفارشها رو. کار ما اینه که قبل از انتخاب ابزار، مسئله رو درست بفهمیم.»
همان موقع گیورگی با دو پوشه وارد شد. تماسش درباره یک مجموعه در گوری تمام شده بود.
«سلام. برای مشتری امروز باید دو حالت پیشنهاد آماده کنیم؛ یکی برای شعبهای که اینترنت ثابت داره و یکی برای محل دوم که اتصالش قابلاعتماد نیست.»
نیکا پرسید: «یعنی دستگاه حضور و غیابشون یکی نیست؟»
گیورگی گفت: «هنوز معلوم نیست چه دستگاهی لازم دارن. اول باید بفهمیم چند کارمند دارن، شیفتهاشون چطوره و کجا میخوان اطلاعات رو ببینن.»
«پس اول مسئله، بعد قیمت؟»
«بالاخره یک جمله درست گفتی.»
نیکا دستش را روی قلبش گذاشت. «این تشویق رو چاپ میکنم میزنم روی میز.»
گیورگی ادامه داد: «برای حضور و غیاب، کادربی میتونه با دستگاه آنلاین کار کنه، یا در بعضی شرایط با ثبت حضور مبتنی بر موقعیت مکانی و اپلیکیشن. برای جایی هم که اینترنت پایداری نداره باید راهحل آفلاین رو جدا بررسی کنیم. هیچوقت صرفاً برای فروش یک دستگاه، دستگاه پیشنهاد نمیدیم.»
ماری گفت: «و اطلاعات هر شعبه هم باید مطابق مجوز مدیرها دیده بشه.»
نیکا نگاهش را میان آن دو چرخاند. «شما دو نفر از قبل جواب سؤالهای همدیگه رو حفظ کردید؟»
گیورگی گفت: «نه. به این میگن کار تیمی.»
بعد با شیطنت اضافه کرد: «اگه خواستی درباره نقش مدیر هم گزارشی تهیه کنی، آخر روز مستقیم بده به خودش.»
نیکا آهی کشید. «اول باید پیداش کنم.»
گیورگی به ماری نگاه کرد. ماری مشغول تایپ شد تا لبخندش دیده نشود.
میز فنی؛ محل ملاقات همه سؤالها
نیم ساعت بعد، گیورگی پوشه مشتری گوری را کنار میز مرتضی گذاشت.
«شعبه دوم اینترنت ثابتی نداره. بدون بررسی نمیخوام آنلاین پیشنهاد بدم. تو فکر میکنی چه حالتهایی مناسبتره؟»
مرتضی از مانیتور فاصله گرفت. «اول روشن کن هر شعبه چطور باید ورود و خروج رو ثبت کنه، مسئول تأیید شیفتها کیه و گزارش برای چه کسی میره. ممکنه ثبت با اپلیکیشن و موقعیت مکانی کافی باشه؛ ممکنه هم دستگاه آفلاین لازم داشته باشن. قبل از فهمیدن محدودیتها قولی نده.»
«همین موارد رو میپرسم.»
چند دقیقه بعد ماری همان مسیر را طی کرد.
«یکی از مدیرهای شعبه درخواست دسترسی به گزارش شعبه دیگه رو داده. میگه آدرس صفحه رو میشناسه، ولی دسترسی نمیگیره.»
مرتضی گفت: «خوبه که دسترسی نمیگیره. آدرس صفحه نباید جای مجوز رو بگیره. درخواست باید به مدیر مجموعه ارجاع بشه. تا نقش کاربر مشخص نشده، حتی گزارش خلاصه رو هم باز نکنید.»
«باشه. من تأیید مدیریتی رو پیگیری میکنم.»
در باز شد و مرد جوانی با موهای فر و پوشهای در دست وارد شد. گیورگی از جا برخاست.
«لوکا! مرخصی بالاخره تموم شد؟»
لوکا لبخند زد. «آره، ولی از صدای شما میفهمم مرخصی من بیشتر به نفع خودم بوده.»
ماری او را به نیکا معرفی کرد. «این لوکاست. هماهنگیهای اداری، پروندهها و پیگیری مشتریها رو کنار گیورگی انجام میده. وقتی نیکا شروع کرد، لوکا مرخصی بود.»
نیکا دستش را دراز کرد. «پس صندلی خالی دوم هم صاحب پیدا کرد!»
لوکا با خنده گفت: «تو مسئول پیدا کردن صاحبان صندلیهایی؟»
«موقتاً. دارم یک پرونده مهم رو دنبال میکنم.»
لوکا چند برگه را به میز خودش برد، بعد دوباره سراغ مرتضی آمد.
«مدیر یک ساختمان قدیمی درباره هزینه تعمیر کنترلر و تمدید پشتیبانی تماس گرفته. دستگاهش تازه رسیده. میتونم هزینه قطعی رو براش اعلام کنم؟»
«هنوز نه. اول باید دستگاه رو آزمایش کنم. بهش بگو دریافت ثبت شده و بعد از بررسی فنی نتیجه رو اعلام میکنیم.»
لوکا سری تکان داد. «پس پرونده رو در وضعیت انتظار بررسی میذارم.»
نیکا از آن سوی اتاق همه را نگاه میکرد. گیورگی درباره پیشنهاد فروش، ماری درباره دسترسی کاربران و لوکا درباره پاسخ به مشتری از یک نفر نظر گرفته بودند.
همان یک نفر هم پشت میز فنی نشسته بود، نه پشت میز بزرگ مدیریت.
نیکا آرام به ماری گفت: «مرتضی دقیقاً چه سمتی داره؟»
«تو چه حدسی میزنی؟»
«برنامهنویسه. این یکی رو میدونم.»
«درسته.»
«پس چرا همه درباره هرچیزی ازش میپرسن؟»
ماری گفت: «چون طراحی این سیستمها رو میشناسه. تصمیم فنی رو باید با مسئول فنی بررسی کنیم. البته این معنیش نیست که همه منتظر دستور میمونن. گیورگی فروش رو مدیریت میکنه، لوکا پیگیری اداری رو، من هم کار پشتیبانی رو جلو میبرم.»
«پس رئیس فنیه؟»
ماری با لبخند گفت: «فعلاً با همین نتیجه زندگی کن.»
«چرا فعلاً؟»
«چون امروز هنوز صبحانه نخوردی و میترسم از شنیدن جواب اصلی بیفتی زمین.»
نیکا صندلیای پیدا کرد و نشست. «این یکی خیلی مشکوکه.»
یک تماس، نه یک پرونده پلیسی
کمی مانده به ظهر، نام «تامار گابونیا» در فهرست تماسهای پیگیری ماری ظاهر شد. تامار از مسئولان یک مدرسه بود و در روزهای گذشته درباره سوءبرداشت از چند سند و شایعهای بین دانشآموزان سؤال کرده بود.
ماری قبل از تماس، پرونده کاری را باز کرد. در اطلاعات ارتباط با مشتری فقط نام مسئول مدرسه، تاریخ درخواستها و یادداشتهای مربوط به پشتیبانی دیده میشد؛ نه سوابق محرمانه دانشآموزان. اطلاعات مدرسه باید از مسیر مجاز خود سیستم بررسی میشد، نه از یک کارت تماس عمومی.
نیکا گفت: «همون ماجرای پاکت آبی؟»
«بله. ولی قبل از تماس، یه نکته رو روشن کنیم: ما مسئول رسیدگی به اتهام یا حسابوکتاب مدرسه نیستیم. سؤال فنی رو جواب میدیم؛ اختلاف داخلی رو خود مدرسه باید بررسی کنه.»
«یعنی قرار نیست بفهمیم چه کسی پاکت رو برداشته؟»
«نه. ما شرکت نرمافزاری هستیم، نه پلیس.»
تماس برقرار شد. ماری گفت: «سلام خانم تامار، روزتون بخیر. درباره پیام قبلی تماس میگیرم.»
تامار صدای خستهای داشت. «سلام ماری جان. اتفاقاً خوب شد زنگ زدید. امروز با مسئولان مدرسه و فروشنده صحبت کردیم و میخواستم نتیجه رو بگم.»
«بفرمایید.»
«برگهای که داخل پاکت پیدا شده بود، فاکتور پرداختشده نبود؛ یک پیشنهاد قیمت قدیمی بود که دوباره چاپ شده بود. بچهها از ظاهر برگه برداشت اشتباه کرده بودن. ما هم اسناد مربوط رو داخل مدرسه بررسی کردیم و موضوع رو از مسیر خودمون جمعبندی کردیم.»
ماری پرسید: «پس برای خانوادهها روشن شده که از روی اون برگه نمیشه کسی رو متهم کرد؟»
«بله. با افراد مربوط صحبت کردیم و اجازه ندادیم شایعه بیشتر پخش بشه. درباره امور مالی و اسناد داخلی هم مسئولان خود مدرسه تصمیم لازم رو گرفتن. از طرف ما پرونده بسته شده.»
نیکا، که این بار کمی دورتر نشسته بود، لبخند زد. ماری گفت: «خوشحالم موضوع روشن شد. ما هم یادداشت پیگیری فنی رو میبندیم. اگر مسئلهای درباره عملکرد اسکولاپلاس یا تاریخچه ثبتها بود، در محدوده دسترسیهای مجاز کمک میکنیم.»
تامار گفت: «اتفاقاً موضوع بعدی من دقیقاً درباره اسکولاپلاسه، ولی هیچ ربطی به اون پاکت نداره.»
«گوش میکنم.»
«میخوایم مطمئن بشیم اطلاعات پزشکی دانشآموزها رو فقط افراد مجاز میبینن. بعضی اطلاعات رو مسئول پزشکی مدرسه لازم داره، بعضی رو مدیر یا مدیر کلاس در حد مسئولیتشون؛ قرار نیست هر معلمی پرونده کامل پزشکی بچهها رو باز کنه.»
ماری گفت: «دقیقاً. اسکولاپلاس برای مدیریت یکپارچه کارهای مدرسه طراحی شده؛ حضور و غیاب، ارتباط با خانواده، امور آموزشی و اطلاعات پزشکی هر کدوم کاربر و سطح دسترسی مشخصی دارن. اطلاعات حساس نباید خارج از نقش مجاز نمایش داده بشه. برای بررسی تنظیمات مدرسه، جلسه کوتاهی با مسئولان مجاز هماهنگ میکنیم.»
تامار پرسید: «یعنی لازم نیست برای هر بخش یک نرمافزار جدا تهیه کنیم؟»
«نه. اسکولاپلاس یک سامانه جامع مدرسه است. البته هر کاربر فقط بخشهای مرتبط با وظیفه خودش رو میبینه. مثلاً معلم میتونه حضور کلاس و تکالیف مربوط به خودش رو مدیریت کنه، ولی دسترسی به اطلاعات محرمانه پزشکی به مجوزهای خاص وابسته است.»
«خیلی خوب. پس مسئله بعدی ما همین تنظیمات دسترسیه. راستی...»
تامار لحظهای مکث کرد. «همسرم، آرچیل، هم احتمالاً فردا با شما تماس میگیره. کسبوکار خودش رو داره. چند وقتیه صدور فاکتورها و پیگیری سفارشها براش سخت شده.»
ماری گفت: «خوشحال میشیم نیازش رو بشنویم. خدمات کسبوکار ریگی ۲۴ از کارهای مدرسه جداست و باید ببینیم دقیقاً چه ابزاری لازم داره.»
«بهش میگم اول مسئلهاش رو توضیح بده، نه اینکه فقط بپرسه قیمت چند درمیاد.»
ماری خندید. «این بهترین شروعه.»
تماس تمام شد.
نیکا پرسید: «پس بالاخره راز پاکت آبی حل شد؟»
«برای کار ما، بله. خود مدرسه بررسی کرده و گفته موضوع بسته شده. قرار نیست ما اسناد خصوصیشون رو جمع کنیم و نتیجه مالی صادر کنیم.»
«ولی درباره اسکولاپلاس هنوز کار داریم.»
«درباره تنظیمات دسترسی، بله. این دقیقاً به محصول ما مربوطه.»
نیکا چند لحظه به پرونده بستهشده روی مانیتور نگاه کرد. «عجیبه. من فکر میکردم هر ماجرایی که شروع میشه باید آخرش ما مجرم رو پیدا کنیم.»
«ما مجرم پیدا نمیکنیم. کمک میکنیم مشکل نرمافزاری حل بشه. بعضی وقتها مهمترین بخش کار اینه که بدونیم کجا نباید دخالت کنیم.»
«پس میتونم اسم گزارش امروز رو بذارم: شکست بزرگ کارآگاه نیکا؟»
«بذار: پیشرفت بزرگ کارمند نیکا.»
نیکا لبخند زد. «عنوان دوم برای پرونده پرسنلی بهتره.»
کنترلری که به اینترنت وصل نبود
بعد از ناهار، لوکا بستهای را که از یک ساختمان قدیمی رسیده بود، ثبت کرد. شماره پیگیری را روی آن گذاشت و بسته را در محل تحویل تجهیزات قرار داد. در ادامه تماس کوتاهی با مدیر ساختمان گرفت و گفت نتیجه بعد از آزمایش فنی اعلام میشود.
مرتضی خودش بسته را باز کرد. یک کنترلر آسانسور از سریهای قدیمی شرکت داخل آن بود. قاب را کنار گذاشت و اتصالات را روی میز بررسی آماده کرد.
نیکا، که هنوز از ماجرای مدرسه فکرش مشغول بود، نزدیک شد. «این همون دستگاهیه که توی ساختمان آقای گلا دیده بودیم؟»
«از همون نسل قدیمیه، ولی متعلق به یک ساختمان دیگه است.»
«پس چرا توی برنامه چیزی درباره خرابیاش نیومده بود؟»
«چون این دستگاه مستقل و آفلاینه. نه به اینترنت وصله، نه مرتب برای ما وضعیت میفرسته. مدیر ساختمان مشکل رو دیده و خبر داده.»
«پس وقتی آفلاینه، چطوری تشخیص میده کدوم کارت اجازه انتخاب طبقه داره؟»
«اطلاعات مجاز روی حافظه خود کنترلر ذخیره میشه. وقتی کارت ارائه میشه، دستگاه همونجا تصمیم میگیره. طراحی سیستم باید برای شرایطی که برایش ساخته شده درست باشه؛ اینترنت رو به هر دستگاهی اضافه نمیکنیم فقط چون امروزیتر به نظر میرسه.»
مرتضی کنترلر را به منبع تغذیه آزمایشگاهی متصل کرد. نمایشگر چند لحظه روشن شد و بعد خاموش شد.
نیکا گفت: «پس نمایشگر سوخته.»
«هنوز معلوم نیست.»
«چرا؟ خاموش شد دیگه.»
«خاموششدن نتیجهایه که میبینیم. دلیلش میتونه تغذیه، کانکتور یا خود نمایشگر باشه. قبل از تعویض باید اندازهگیری کنیم.»
نیکا دستش را عقب کشید. «دیگه چیزی نمیگم. هر بار حدس میزنم، یکی میگه اول بررسی کن.»
«این جمله بدی نیست که حفظش کنی.»
مرتضی با مولتیمتر خروجی تغذیه را کنترل کرد و بعد اتصال کابل نمایشگر را بررسی کرد. نیکا کمی عقبتر ایستاد تا مانع کار نشود.
«این برد رو از کجا خریدید؟»
«قطعاتش از تأمینکنندههای مختلف تهیه میشد. ولی طراحی مدار، برنامهنویسی کنترلر و ساخت نمونههای این دستگاه رو خودمون اینجا انجام دادیم.»
«یعنی هم نرمافزار مینویسی هم سختافزار طراحی میکنی؟»
مرتضی لبخند کوتاهی زد. «بعضی پروژهها به هر دو نیاز دارن. روی صفحه مانیتور میتونی بنویسی در باز بشه؛ اما در دنیای واقعی باید رله، تغذیه، سیمکشی و ایمنی رو هم بشناسی.»
نیکا به قطعات نگاه کرد. «پس پروژه سختافزاری هم فقط وصلکردن چند سیم نیست.»
«نه. و به همین دلیله که اول باید نیاز مشتری و شرایط واقعی نصب رو فهمید.»
نیکا دستش را به سمت یک پیچ کوچک برد، ولی همان لحظه نگاه مرتضی را دید.
«من که به چیزی دست نزدم.»
«خوبه. چون این پیچ هنوز سر جاشه.»
نیکا دستش را در جیب گذاشت. «من از امروز صرفاً مسئول مشاهدهام.»
مرتضی به کار ادامه داد. لوکا از پشت میز خودش پیام تازه مشتری را ثبت کرد؛ بیآنکه نقش او با کار آزمایشگاهی مرتضی اشتباه شود.
یک و چهل؛ مدیر تازه منصوب شد
ساعت یک و چهل دقیقه، گیورگی از جلسه تلفنی برگشت و نیکا را دید که جلوی میز بزرگ مدیریت ایستاده است.
«باز اینجا چیکار میکنی؟»
«مشغول تحقیقاتم.»
«نتیجه؟»
«مدیر این شرکت یک صندلی عالی داره و ظاهراً هیچ علاقهای بهش نداره.»
گیورگی خندید. «بشین، شاید دلیلش رو فهمیدی.»
نیکا روی صندلی چرمی نشست. پشتی صندلی اندکی عقب رفت.
«آه! حالا میفهمم مردم چرا مدیر میشن.»
گیورگی با احترام اغراقآمیزی گفت: «صبح بخیر، آقای مدیر.»
نیکا فوراً صدایش را بم کرد. «آقای گیورگی، گزارش فروش رو بیارید. همچنین از امروز هیچ کارمندی حق نداره چای ولرم بخوره.»
ماری از پشت مانیتور گفت: «من با این مدیریت جدید استعفا میدم.»
«اولین بحران منابع انسانی! من هنوز پنج دقیقه هم مدیر نشدم!»
گیورگی پرسید: «برای افزایش حقوق چه برنامهای دارید؟»
نیکا به سقف نگاه کرد. «قبلش باید کشف کنم پول شرکت کجاست.»
لوکا که از راهرو رد میشد، گفت: «فقط لطفاً اول به مشتریها بگید مدیر جدید فعلاً جلسه داره؛ من هنوز باید جواب تلفنها رو بدم.»
صدای زنگ در، نمایش را نیمهتمام گذاشت.
گیورگی در را باز کرد. مردی میانسال با کت خاکستری و پوشهای چرمی وارد شد؛ گلا ماچاواریانی، مدیر ساختمانی که پیشتر درباره کنترلر آسانسور و اینترکام GSM با شرکت تماس گرفته بود.
نیکا او را شناخت و از روی صندلی بلند شد. «آقای گلا! خوش اومدید.»
گلا با او دست داد. «سلام پسرم. با آقای میری قرار دارم.»
نیکا به میز خالی نگاه کرد، بعد به ساعت. «البته... مدیرمون معمولاً پشت این میز نیست. اجازه بدید پیداش کنم.»
گلا متعجب گفت: «پیداش کنید؟ من برای همین ساعت با خودش هماهنگ کردم.»
نیکا دستپاچه شد. «بله، حتماً. همکار فنیمون اینجاست، شاید اول درباره دستگاه...»
از انتهای اتاق صدایی آمد: «آقای گلا، سلام. ببخشید مشغول آزمایش بودم.»
مرتضی از پشت میز فنی برخاست و جلو رفت.
گلا چهرهاش باز شد. «آقای میری! چه خوب. گفتم قرارداد خدمات رو مرور کنیم و چند سؤال هم درباره ساختمان جدید بپرسم.»
مرتضی دست داد. «خوش اومدید. بفرمایید بشینیم.»
نیکا با دهان نیمهباز نگاه کرد. گلا پوشهاش را به مرتضی داد و هر دو مشغول صحبت شدند. گیورگی سعی کرد نخندد. ماری آنقدر سرش را پایین برده بود که صفحهکلید تقریباً صورتش را پنهان میکرد.
گلا رو به نیکا گفت: «همکار جدید آقای میری هستید؟ من ایشون رو از روزهای دیتاترانسفر میشناسم.»
نیکا فقط توانست بگوید: «بله... جدیدم.»
آن لحظه آرزو کرد میتوانست برای چند دقیقه نامرئی شود.
مردی پشت میز اشتباه
وقتی مرتضی و گلا کنار میز نشسته بودند و قرارداد را مرور میکردند، نیکا آرام به ماری نزدیک شد.
«ماری، یه سؤال خیلی کوتاه.»
«بپرس.»
«چرا آقای گلا به مرتضی میگه آقای میری؟»
«چون فامیلیشه.»
«این رو میدونم. چرا میگه با مدیر قرار داره و بعد میشینه با مرتضی حرف میزنه؟»
«چون با مدیر قرار داره.»
نیکا چند ثانیه سکوت کرد.
«صبر کن. یعنی مرتضی مدیر کدوم شرکته؟»
ماری به دوروبر نگاه کرد. «نیکا، اینجا چندتا شرکت داریم؟»
«یکی.»
«خب.»
«یعنی صاحب نتسیتی خود مرتضی است؟»
«آره.»
نیکا به صندلی مدیریتی خالی نگاه کرد، بعد به میز فنی و بعد دوباره به ماری.
«همونی که صبح زود پشت میز فنیه؟»
«همون.»
«همونی که دیروز بهش گفتم اگه از این کار خسته شدی، برو یه شرکت بهتر؟»
گیورگی صدای خندهاش را نتوانست نگه دارد.
ماری دستش را جلوی دهان گرفت. «این یکی رو هم گفتی؟»
«بدتر. ازش پرسیدم چند ساله اینجاست که هنوز ترفیع نگرفته!»
گیورگی به چارچوب در تکیه داد. «خب حق داشتی. آدمی که صاحب شرکته، احتمالاً سالهاست ترفیع نگرفته.»
«چرا هیچکس بهم نگفت؟!»
ماری گفت: «ما فکر میکردیم میدونی. خودت هم هر بار قبل از شنیدن جواب، سؤال بعدی رو میپرسیدی.»
نیکا صورتش را با دو دست پوشاند. «من فردا سر کار نمیام.»
گیورگی گفت: «نمیشه. مدیر جدید هنوز استعفای تو رو امضا نکرده.»
«گیورگی! خواهش میکنم کلمه مدیر رو دیگه نگو.»
در همان لحظه مرتضی سرش را از روی قرارداد بلند کرد. «نیکا، مشکلی پیش اومده؟»
نیکا صاف ایستاد. «نه، آقای مدیر... یعنی آقای میری... یعنی مرتضی!»
سکوت کوتاهی افتاد و بعد حتی گلا هم خندید.
مرتضی گفت: «همون مرتضی خوبه. چیزی قرار نیست عوض بشه.»
نیکا زیرلب گفت: «برای شما شاید. من باید کل هفته اولم رو از اول بررسی کنم.»
گلا که دلیل ماجرا را فهمیده بود، با خنده گفت: «توی بعضی شرکتها، آدم از روی صندلی مدیر رو میشناسه. اینجا باید از روی کاری که انجام میده بشناسی.»
مرتضی بدون آنکه بحث را طولانی کند، قرارداد را ورق زد. «بریم سراغ ساختمان دوم. قبل از هر قولی باید شرایط نصب رو ببینیم.»
نیکا با شنیدن همان جمله صبحگاهی، خندهاش گرفت: اول مسئله، بعد پیشنهاد.
عکسی از سالهای دور
پس از رفتن گلا، ماری گوشیاش را برداشت. «حالا که پرونده مدیر رو بستی، این رو هم ببین.»
روی صفحه، عکسی قدیمی بود: مرتضیِ جوانتر، جلوی دفتر کوچکی ایستاده بود. بالای سرش تابلو Data Transfer دیده میشد. روی استند کنار در، تصاویر تجهیزات ارتباطی و خدمات آن دوره قرار داشت.
نیکا عکس را بزرگ کرد. «این خودشه؟»
«بله. سال ۲۰۱۶.»
«پس اسم شرکت از اول نتسیتی نبوده؟»
مرتضی که به میز برگشته بود، پاسخ داد: «اواخر ۲۰۱۵ وارد گرجستان شدم. سال ۲۰۱۶ فعالیت رو با نام دیتاترانسفر ثبت کردیم. از سال ۲۰۱۸ نام شرکت نتسیتی شد. کارها هم بهتدریج تغییر کردن.»
نیکا در تصویر دقیق شد. «تلفن، تجهیزات ارتباطی، کنترلر... از همون وقت کار سختافزار میکردید؟»
«اون سالها بیشتر پروژههای ارتباطی و خدمات فنی داشتیم. بعدها کنترلرهای کارت آسانسور و اینترکام GSM هم توسعه پیدا کردن. هرکدوم نیاز خودش رو داشت و بعضی هنوز هم در ساختمانهای قدیمی کار میکنن.»
«و بعد نرمافزارها اضافه شدن؟»
«بله. تجربه مشتریها و مسئلههایی که هر روز میدیدیم، کمکم مسیر توسعه نرمافزار رو جدیتر کرد. کادربی برای مدیریت نیروی انسانی و حضور و غیاب، اسکولاپلاس برای مدرسه و ریگی ۲۴ برای بخشهای مختلف کسبوکار.»
نیکا پرسید: «ریگی ۲۴ هم مثل اسکولاپلاس یک سیستم ثابت برای یک نوع مجموعه است؟»
«نه دقیقاً. ریگی ۲۴ مجموعهای از امکانات و ماژولهای کسبوکار داره؛ هر کسبوکار باید متناسب با نیازش از بخش مناسب استفاده کنه. اسکولاپلاس یک سامانه جامع مخصوص مدیریت مدرسه است. نباید این دو مدل رو با هم قاطی کرد.»
ماری عکس دیگری نشان داد؛ چند نفر در یک دفتر قدیمی، یک نمایشگاه کوچک و تصویری از مرتضی پشت همان میز بزرگ مدیریتی.
نیکا عکس آخر را با دو انگشت بزرگ کرد. «صبر کنید! بالاخره مدرک پیدا شد!»
گیورگی پرسید: «مدرک چی؟»
«اینکه مرتضی حداقل یک بار روی صندلی مدیریت نشسته. من فکر میکردم اون صندلی صرفاً برای دکوره!»
مرتضی خندید. «گاهی جلسه یا مهمان داریم. ولی بیشتر وقت من پشت کامپیوتر میگذره.»
«چرا؟ وقتی صاحب شرکت هستید، میتونید همه کارها رو بدید بقیه انجام بدن.»
مرتضی لحظهای مکث کرد. «چون کار اصلی من هنوز طراحی و برنامهنویسیه. توسعه نرمافزارهای شرکت رو خودم انجام میدم. اما محصول فقط کد نیست. همکارها نیاز مشتری رو منتقل میکنن، فروش و هماهنگی و پشتیبانی انجام میدن. هیچکدوم از این بخشها بدون بقیه کامل نیست.»
ماری گفت: «گاهی یک جمله مشتری باعث میشه چیزی رو که ماهها طبیعی فرض کرده بودیم، دوباره ببینیم.»
گیورگی افزود: «و گاهی هم مشتری چیزی میخواد که هنوز معلوم نیست با دستگاه فعلی شدنی باشه یا نه؛ اونجا نباید صرفاً برای بستن قرارداد قول عجیب بدیم.»
لوکا از پشت میز خودش گفت: «و بعد هم من باید تلفنی توضیح بدم که چرا قولی که داده نشده، انجام نشده!»
نیکا خندید. «پس انگار اینجا هرکس یک جور کار میکنه و آخرش همه به هم میرسن.»
مرتضی گفت: «همین. البته کسی هم نباید از سؤالکردن بترسه. اگر تصمیمی اشتباهه، باید مطرح بشه.»
نیکا نفس راحتی کشید. «خوبه. چون من هنوز حدود صد تا سؤال دارم.»
«تا اینجا متوجه شدم.»
«و درباره اون پیشنهاد شغلی دیروزم...»
«اشکالی نداره. فقط دفعه بعد قبل از پیشنهاد شغل، بپرس طرف صاحب همون شرکتی نیست که تو داخلش نشستی.»
ماری خندید و نیکا با خودش گفت کاش برای جمعکردن آبروریزیهایش هم یک نرمافزار ساخته بودند.
پنج و بیستوهفت؛ چیزی که واقعاً به ما مربوط است
نزدیک پایان روز کاری، ماری یادداشت تماس با تامار را نهایی کرد. کنار پرونده مدرسه ثبت شد که سوءبرداشت مربوط به اسناد، در پیگیری داخلی مدرسه بسته شده و از طرف نتسیتی اقدام مالی یا تحقیقاتی لازم نیست. فقط درخواست تازه درباره بررسی سطح دسترسی بخش پزشکی اسکولاپلاس برای هماهنگی با مسئولان مجاز باقی ماند.
نیکا گفت: «جالبه. یک پرونده رو بستیم و یک کار جدید باز شد، ولی این دوتا اصلاً از یک جنس نیستن.»
«درسته. یکیش اختلاف داخلی مدرسه بود؛ اون یکی بررسی تنظیمات نرمافزاره.»
نیکا به جدول کارهای روز بعد نگاه کرد. «و همسر تامار، آرچیل، هم قرار شد تماس بگیره.»
ماری گفت: «احتمالاً. اما اول حرفش رو میشنویم. شاید فاکتورساز ریگی ۲۴ نیازش رو حل کنه، شاید هم بعداً امکانات فروشگاه آنلاین براش مهم بشه. تا نپرسیم کسبوکارش چطور کار میکنه، نباید تصمیم بگیریم.»
«یعنی باز هم اول مسئله، بعد پیشنهاد؟»
«این جمله امروز خیلی تکرار شد، ولی انگار لازم بود.»
گیورگی پوشههایش را بست. لوکا آخرین پاسخ پیگیری مشتری را ثبت کرد. مرتضی هنوز پشت میز فنی بود؛ آزمایش دیگری را اجرا میکرد و نتیجهاش را با دقت نگاه میکرد. ساعت رسمی شرکت نزدیک پایان بود، اما برای او روز معمولاً دیرتر تمام میشد.
نیکا از کنار میز بزرگ مدیریت رد شد. صندلی چرمی هنوز خالی بود.
صبح فکر میکرد خالیبودن آن صندلی یعنی کسی در شرکت مسئولیت ندارد. حالا میدانست مسئولیت لزوماً جایی نیست که روی آن نام «مدیر» نوشتهاند.
ماری گفت: «چی شد؟ دیگه نمیخوای درباره صندلی تحقیق کنی؟»
نیکا با جدیت ساختگی پاسخ داد: «خیر. این پرونده مختومه اعلام شد.»
«و نتیجه نهایی؟»
«میز خالی بود. مدیر نبود که خالی باشه.»
ماری لبخند زد. «این یکی رو میتونی توی گزارش امروزت بنویسی.»
نیکا کیفش را برداشت، اما جلوی در برگشت. «فقط یک سؤال آخر.»
ماری و گیورگی همزمان گفتند: «باز چی؟»
«آرچیل اگه فردا زنگ بزنه و درباره صدور فاکتور بپرسه، مستقیم معرفیاش کنیم به ریگی ۲۴؟»
ماری پاسخ داد: «نه، کارآگاه. اول میپرسیم چه مشکلی داره.»
نیکا سر تکان داد. «درست شد. قول میدم این یکی رو یادم بمونه.»
وقتی در بسته شد، صفحه موبایل ماری برای لحظهای روشن شد. پیام کوتاهی از تامار رسیده بود:
«ممنون از پیگیری امروز. شمارهتون رو به آرچیل دادم. فردا تماس میگیره.»
ماری پیام را در پرونده ارتباطی مربوط ثبت کرد، بیآنکه آن را با اطلاعات محرمانه مدرسه مخلوط کند.
پرونده پاکت آبی بسته شده بود.
اما یک کسبوکار تازه، با مسئلهای کاملاً متفاوت، پشت خط فردا قرار داشت.
پایان فصل هفتم: میز خالی
ادامه در فصل هشتم: «سفارشی که گم شد»
آنچه از این فصل یاد گرفتیم
- مدیریت همیشه پشت یک میز مشخص دیده نمیشود؛ مسئولیت هر فرد و هماهنگی تیم اهمیت دارد.
- سامانههای خوب اجازه میدهند کارهای روزمره مشتری بدون تماس مکرر با شرکت انجام شوند، اما پشتیبانیِ مسئولانه همچنان ضروری است.
- کادربی میتواند برای مدیریت شیفت و حضور و غیاب، بسته به شرایط محل، راهکار مناسب ارائه دهد؛ دستگاه آنلاین، آفلاین و ثبت مبتنی بر اپلیکیشن را نباید یکسان فرض کرد.
- کنترلر آفلاین آسانسور الزاماً به سرور متصل نیست؛ درباره هر دستگاه باید قابلیت واقعی همان مدل را توضیح داد.
- اسکولاپلاس یک سامانه جامع مدیریت مدرسه است، با امکانات آموزشی، حضور و غیاب و اطلاعات پزشکی بر پایه سطوح دسترسی. رسیدگی مالی مدرسه از وظایف نتسیتی و اسکولاپلاس نیست.
- وجود برگه یا پیشفاکتور بهتنهایی دلیل پرداخت یا اثبات اتهام نیست. بررسی اختلافهای داخلی بر عهده مرجع مسئول خود آن مجموعه است.
- ریگی ۲۴ برای ابزارهای کسبوکار امکانات مختلفی دارد؛ انتخاب فاکتورساز یا فروشگاهساز باید از نیاز واقعی مشتری آغاز شود.
آشنایی بیشتر: netcity.ge | kadrebi.ge | skolaplus.ge | rigi24.ge
آموزش تکمیلی و ابزارهای این فصل
برای دیدن کارکرد عملی موضوعات داستان، این منابع را بررسی کنید:
یادداشت آموزشی: این مطالب برای یادگیری هستند و جایگزین بررسی اطلاعات واقعی هر کسبوکار نیستند.