Rigi24 کتاب آموزشی ریگی ۲۴ · روایت و تجربه
کتاب آموزشی ریگی ۲۴ · روایت و تجربه

کلینیکی که وجود نداشت!

آدرس اشتباه یک کلینیک دندان‌پزشکی، پدر و دختری را جلوی لباس‌فروشی می‌برد. در فصل ششم کتاب ریگی ۲۴، Core رایگان، صفحه کسب‌وکار، محتوای چندزبانه و سئو را یاد بگیرید.

فصل 6 / 16روایت آموزشی؛ شخصیت‌ها و مشتریان داستانی ریگی ۲۴ مدیریت کسب‌وکار

پیش از شروع داستان

این مجموعه با روش داستان‌محور، مفاهیم کاربردی حضور و غیاب، مدیریت مدرسه و ابزارهای کسب‌وکار را آموزش می‌دهد. هر فصل یک موقعیت ملموس را روایت می‌کند؛ بعد از داستان، نکات مهم و لینک‌های مطالعه بیشتر را پیدا می‌کنید.

توضیح مهم: شخصیت‌ها، گفت‌وگوها و نام اشخاص یا کسب‌وکارهای حاضر در ماجرا، جز نام برندهای واقعی معرفی‌شده، برای روایت آموزشی خلق یا بازآفرینی شده‌اند. این داستان گزارش واقعی یک پرونده یا اتهام علیه شخص یا شرکتی نیست. NetCity و محصولات Rigi24، Kadrebi و SkolaPlus برندها و خدمات واقعی‌اند؛ ویژگی‌های آن‌ها ممکن است در طول زمان تغییر کند.

شروع مطالعه داستان ↓آموزش تکمیلی و ابزارهای این فصل ↗

در این فصل چه می‌آموزیم؟

  • اطلاعات آدرس، شماره تماس و ساعات کاری باید دقیق و همیشه به‌روز بمانند.
  • Core ریگی ۲۴ پایه‌ای رایگان و دائمی برای پروفایل و صفحه عمومی کسب‌وکار است.
  • ماژول‌های نوبت‌دهی، CRM و پیامک اختیاری‌اند و هزینه و شرایط جداگانه دارند.
  • قابلیت انتخاب زبان محیط نرم‌افزار، به معنی ترجمه خودکار محتوای تخصصی مشتری نیست.
  • داشتن صفحه و مقاله به دیده‌شدن کمک می‌کند، اما فهرست‌شدن یا رتبه گوگل تضمین‌شده نیست.

کلینیکی که وجود نداشت!

ساعت نه و چهل‌وهفت دقیقه صبح جمعه بود.

باران شب گذشته، سنگ‌فرش‌های تفلیس را شسته بود. آسمان هنوز خاکستری به نظر می‌رسید، اما خورشید گاهی از میان ابرها بیرون می‌آمد و برای چند لحظه، شیشه ساختمان‌ها را روشن می‌کرد.

واختانگ مقابل یک درِ شیشه‌ای ایستاد و کاغذی را که دخترش در دست داشت نگاه کرد.

«لیکا جان، مطمئنی همین‌جاست؟»

لیکا دوباره به صفحه تلفنش نگاه کرد.

«خیابون درسته، شماره ساختمون هم درسته. طبقه همکف، سمت راست.»

واختانگ با انگشت به تابلوی بالای در اشاره کرد.

«پس این لباس‌فروشی این وسط چی می‌گه؟ دکترها حالا دندون مصنوعی رو هم کنار پیراهن می‌فروشن؟»

لیکا خندید، اما خنده‌اش زود تمام شد.

جایی که قرار بود کلینیک دندان‌پزشکی باشد، حالا فروشگاهی کوچک با چند مانکن پشت ویترین بود. روی شیشه، گوشه‌ای نزدیک دستگیره، کاغذی رنگ‌ورورفته چسبانده بودند:

«کلینیک به آدرس جدید منتقل شده است.»

زیر نوشته، شماره تلفنی قرار داشت که بخشی از آن در اثر رطوبت پاک شده بود.

واختانگ آه کشید.

«من هفتاد و سه سالمه. برای تعمیر دندون اومدم، نه گردش توی تفلیس.»

لیکا با نگرانی به ساعت نگاه کرد. آن‌ها برای ساعت ده وقت مشاوره داشتند. آدرس را از یکی از نتایج جست‌وجوی اینترنت پیدا کرده بودند. لیکا حتی شب قبل عکس ساختمان را به پدرش نشان داده بود تا صبح راحت‌تر آنجا را پیدا کنند.

حالا ساختمان پیدا شده بود. فقط کلینیک در آن وجود نداشت.

لیکا و واختانگ پس از مراجعه به نشانی قدیمی کلینیک، با فروشگاه لباس روبه‌رو شده‌اند
لیکا و واختانگ پس از مراجعه به نشانی قدیمی کلینیک، با فروشگاه لباس روبه‌رو شده‌اند

لیکا شماره‌ای را که هنگام گرفتن وقت با آن تماس گرفته بود پیدا کرد و دوباره گرفت. پس از چند بوق، زنی پاسخ داد:

«کلینیک دکتر گلاشویلی، بفرمایید.»

لیکا سعی کرد آرام حرف بزند.

«سلام. ما برای ساعت ده وقت داریم، ولی به آدرسی که تو اینترنت بود اومدیم. اینجا دیگه کلینیک نیست!»

چند ثانیه سکوت برقرار شد.

«وای، متأسفم! شما آدرس قبلی رو پیدا کردید. ما چند ماهه منتقل شدیم.»

«خب چرا هنوز توی اینترنت همون آدرسه؟»

زن پشت تلفن جوابی نداشت.

لیکا به پدرش نگاه کرد. واختانگ روی لبه کوتاه باغچه‌ای نشسته بود و با عصایش قطره‌های آب را از روی سنگ کنار می‌زد.

«لطفاً آدرس جدید رو پیامک کنید. ما دیر می‌رسیم.»

«حتماً. به خانم دکتر هم اطلاع می‌دم.»

لیکا تماس را قطع کرد.

واختانگ سرش را بالا آورد.

«پیداش کردی؟»

«آره بابا.»

«خوبه. فقط امیدوارم وقتی رسیدیم، دکتر هنوز دکتر باشه و نرفته باشه کفش‌فروشی باز کنه!»

یک کلینیک واقعی با نشانی خیالی

دکتر النه گلاشویلی زنی چهل‌وچندساله بود که به نظم اهمیت زیادی می‌داد.

بیمارانی که برای اولین بار وارد کلینیکش می‌شدند، معمولاً از تمیزی و آرامش محیط تعریف می‌کردند. در کلینیک جدید، پنجره‌های بزرگ نور روز را به اتاق انتظار می‌رساندند. چند گلدان کنار دیوار قرار داشت، یک دستگاه قهوه‌ساز در گوشه سالن دیده می‌شد و تابلوی کوچکی از یک هنرمند گرجی بالای میز پذیرش نصب شده بود.

همه‌چیز مرتب بود. به‌جز اینترنت.

وقتی مسئول پذیرش ماجرای لیکا و واختانگ را تعریف کرد، النه ابتدا تصور کرد یک اشتباه اتفاقی بوده است. اما همان روز، قبل از رسیدن آن‌ها، دو تماس دیگر دریافت کرد.

مردی می‌خواست بداند آیا کلینیک تعطیل شده است. زن دیگری پرسید چرا شماره‌ای که در یک سایت معرفی پزشکان پیدا کرده، متعلق به فرد دیگری است.

النه پشت میز نشست و نام کلینیک خودش را جست‌وجو کرد.

اولین نتیجه، آدرس قدیمی بود. دومین نتیجه، عکسی از تابلوی قبلی کلینیک نشان می‌داد. سومین نتیجه به صفحه‌ای اشاره می‌کرد که ساعت کاری آن مربوط به دو سال پیش بود.

النه به صندلی تکیه داد.

«ما هفت ماهه اینجاییم. چطور هنوز نصف اینترنت فکر می‌کنه اون طرف شهریم؟»

تامتا، مسئول پذیرش، گفت:

«شاید باید سایت درست کنیم.»

النه لبخند تلخی زد.

«پارسال برای طراحی سایت قیمت گرفتم. هزینه راه‌اندازی یه طرف، پشتیبانی و نگهداریش یه طرف. هر بار هم بخوای چیزی تغییر بدی، باید دنبال طراح بگردی.»

تامتا به صفحه کامپیوتر نگاه کرد.

«ولی بالاخره باید یه کاری کنیم. دیروز هم یه نفر گفت فکر می‌کرده کلینیک بسته شده.»

النه نام یکی از کلینیک‌های همکارش را جست‌وجو کرد. در میان نتایج، صفحه‌ای با عکس، ساعت کاری، معرفی پزشکان و مقالات آموزشی توجهش را جلب کرد. آدرس صفحه مربوط به سامانه‌ای به نام ریگی ۲۴ بود.

او روی آن کلیک کرد.

در نگاه اول، صفحه شبیه وب‌سایت اختصاصی همان کلینیک بود. خدمات، تصاویر، توضیحات و راه‌های ارتباطی به‌شکل مرتب کنار هم قرار گرفته بودند.

النه پایین صفحه را نگاه کرد. نام سامانه را خواند.

ریگی ۲۴.

تامتا پرسید:

«این دیگه چیه؟»

«نمی‌دونم. ولی ظاهراً ازش می‌شه برای معرفی کسب‌وکار استفاده کرد.»

چند دقیقه بعد، النه شماره پشتیبانی را گرفت.

«برای چی کسی رو بفرستیم؟»

در دفتر نت‌سیتی ساعت تازه از ده گذشته بود.

نیکا لیوان چای به دست وارد اتاق شد و با دیدن ماری که پشت میز نشسته بود، گفت:

«صبح بخیر. امروز جمعه‌ست. امیدوارم حداقل امروز کسی شیفت هشت صبحش رو ساعت هشت و دو دقیقه عوض نکرده باشه.»

ماری سرش را بالا آورد.

«تو هنوز ماجرای اون چهار دقیقه رو فراموش نکردی؟»

«چطور فراموش کنم؟ اولین روز کاری من بود. نزدیک بود چهار دقیقه، زندگی یک نفر رو خراب کنه.»

«خوبه که یادت مونده. فقط امیدوارم درسش رو هم یادت مونده باشه.»

نیکا روی صندلی نشست.

«اینکه هیچ‌وقت به چهار دقیقه اعتماد نکنم؟»

«اینکه قبل از قضاوت، اطلاعات رو بررسی کنی.»

نیکا لیوانش را بالا برد.

«به افتخار اطلاعات درست!»

همان لحظه تلفن ماری زنگ خورد.

ماری پاسخ داد.

«سلام، نت‌سیتی، بفرمایید.»

النه خودش را معرفی کرد و خیلی زود سر اصل مطلب رفت.

«من یک کلینیک دندان‌پزشکی دارم. دنبال راهی هستم که اطلاعات کلینیک، خدمات و آدرسمون رو توی اینترنت منتشر کنیم. صفحه یکی از همکارام رو در ریگی ۲۴ دیدم.»

ماری چند سؤال کوتاه درباره نیاز کلینیک پرسید.

النه گفت:

«راستش فعلاً بیشتر از هر چیز، یه صفحه مرتب می‌خوام. نمی‌خوام هر بار کسی دنبال ما می‌گرده، بره آدرس قبلی.»

«متوجه شدم. برای شروع، بخش پایه سامانه می‌تونه مناسب باشه.»

«خیلی خوب. برای راه‌اندازیش چه زمانی می‌تونید کسی رو به کلینیک بفرستید؟»

ماری لحظه‌ای مکث کرد.

«نیازی نیست کسی بیاد.»

«یعنی خودم باید برنامه نصب کنم؟»

«نه، نصب حضوری هم لازم نداره. از طریق سایت ثبت‌نام می‌کنید، کسب‌وکارتون رو ایجاد می‌کنید و اطلاعاتش رو وارد می‌کنید. من هم اگر لازم باشه، مرحله‌به‌مرحله راهنمایی‌تون می‌کنم.»

النه با تردید پرسید:

«حتی عکس‌ها و خدمات رو هم خودم می‌ذارم؟»

«بله.»

«ساعت کاری رو هم؟»

«بله.»

«مقاله هم می‌تونم منتشر کنم؟»

«اون رو هم می‌تونید.»

چند لحظه سکوت برقرار شد.

بعد النه پرسید:

«پس شما دقیقاً چه کاری انجام می‌دید؟»

نیکا که صدای مکالمه را از کنار میز می‌شنید، آهسته گفت:

«سؤال خوبیه. منم می‌خوام بدونم اینجا برای چی استخدام شدم.»

ماری برای اینکه نخندد، دستش را جلوی دهان گرفت.

بعد به تلفن برگشت.

«ما سامانه رو آماده کرده‌ایم تا شما بتونید بخش زیادی از کارها رو مستقل انجام بدید. اگر هم در ثبت‌نام، تنظیمات یا استفاده از امکانات مشکلی داشته باشید، پشتیبانی کمکتون می‌کنه.»

النه گفت:

«پس بیایید امتحان کنیم.»

یک صفحه کوچک، یک امکان بزرگ

دکتر النه پشت کامپیوتر نشست.

ماری تلفن را روی حالت بلندگو گذاشت و هم‌زمان پنل راهنمای خودش را باز کرد. نیکا صندلی‌اش را کمی نزدیک‌تر آورد.

«کمک لازم داری؟»

ماری با اشاره سر گفت بله.

«تو مراحل رو از اینجا دنبال کن. اگر جایی سؤال داشتیم، بررسی کن.»

نیکا صاف نشست؛ انگار مأموریت مهمی به او سپرده باشند.

النه ثبت‌نام را شروع کرد. اطلاعات کسب‌وکار را وارد کرد و مراحل لازم برای ایجاد حساب و تأیید آن را پشت سر گذاشت. سپس به بخشی رسید که باید نام کلینیک، نوع فعالیت و اطلاعات اصلی را ثبت می‌کرد.

دکتر النه در کلینیک دندان‌پزشکی خود صفحه آنلاین خدمات را بررسی می‌کند
دکتر النه در کلینیک دندان‌پزشکی خود صفحه آنلاین خدمات را بررسی می‌کند

«خب، اسم کلینیک رو نوشتم. حالا آدرس.»

ماری گفت:

«این قسمت مهمه. آدرس جدید رو وارد کنید، نه آدرسی که قبلاً در اینترنت بوده.»

النه خندید.

«اون رو دیگه محاله اشتباه کنم!»

چند دقیقه بعد، اطلاعات پایه ثبت شد؛ نام کلینیک، شماره تماس، نشانی، ساعات فعالیت و توضیح کوتاهی درباره خدمات آن.

النه به صفحه نگاه کرد.

«خب، الان این یه جور کارت ویزیت اینترنتیه؟»

ماری گفت:

«می‌تونید از همین‌جا شروع کنید، ولی فقط یک کارت ویزیت نیست.»

او توضیح داد که کسب‌وکار می‌تواند صفحه اختصاصی خودش را توسعه دهد؛ خدماتش را معرفی کند، تصاویر واقعی منتشر کند، درباره تخصص‌هایش بنویسد و مقالات آموزشی در اختیار مخاطبان قرار دهد.

برای نمونه، کلینیک می‌توانست درباره مراقبت از دندان کودکان، تفاوت روش‌های درمان یا نکاتی که بیمار پیش از مراجعه باید بداند مطلب منتشر کند.

النه گفت:

«یعنی برای هر مقاله لازم نیست به شما زنگ بزنم؟»

«نه. خودتون منتشرش می‌کنید و هر وقت لازم بود، اطلاعاتش رو تغییر می‌دید.»

«پس اگر ساعت کار کلینیک عوض بشه؟»

«اون رو هم خودتون اصلاح می‌کنید.»

«اگه عکس قدیمی شد؟»

نیکا نتوانست خودش را نگه دارد.

آهسته گفت:

«عکس هم می‌تونه بازنشسته بشه.»

ماری با آرنج آرام به دستش زد.

«نیکا!»

از پشت تلفن صدای خنده النه آمد.

«این همکارتون همیشه اونجاست؟»

ماری لبخند زد.

«تازه‌کاره. هنوز پرانرژیه.»

النه گفت:

«پس ازش خوب مراقبت کنید. شاید چند ماه دیگه مثل ما بشه.»

هزینه‌ای که پیدا نمی‌شد

نزدیک نیم ساعت گذشته بود. النه حالا صفحه کسب‌وکارش را با اطلاعات واقعی می‌دید. هنوز همه بخش‌ها تکمیل نشده بود، اما شکل کار دستش آمده بود.

گفت:

«خب، تا اینجا خوبه. حالا هزینه‌اش چقدره؟»

ماری گفت:

«این بخشی که داریم راه‌اندازی می‌کنیم رایگانه.»

النه منتظر ادامه جمله ماند.

«برای چند ماه؟»

«برای همیشه، تا زمانی که از بخش پایه طبق شرایط سامانه استفاده کنید.»

«یعنی دوره آزمایشی نیست؟»

«نه. Core ماژول پایه رایگان ریگی ۲۴ است.»

النه دوباره صفحه را نگاه کرد.

«حتماً یه جایی باید یکی از ماژول‌های پولی رو فعال کنم که این صفحه بمونه.»

ماری گفت:

«خیر. برای نگه‌داشتن این صفحه اجباری به خرید ماژول دیگه‌ای ندارید.»

«حتی نوبت‌دهی؟»

«حتی نوبت‌دهی.»

«باشگاه مشتریان؟»

«اون هم جداست.»

«پس اگه هیچ‌کدوم رو نخواستم؟»

«همچنان می‌تونید از Core استفاده کنید.»

نیکا در دفتر یادداشتش نوشت:

«رایگان، نه فقط برای جذب مشتری در ماه اول.»

بعد زیر آن یک خط کشید.

ماری نگاه کوتاهی به نوشته انداخت.

«خوبه. این یکی رو درست فهمیدی.»

النه از پشت تلفن گفت:

«راستش من از پیشنهادهایی که اول می‌گن رایگانه و بعد معلوم می‌شه باید چندتا چیز دیگه بخری، خاطره خوبی ندارم.»

ماری پاسخ داد:

«به همین دلیل تفاوت بخش پایه و ماژول‌های اختیاری رو روشن توضیح می‌دیم. اگر بعدها مثلاً خواستید نوبت‌دهی آنلاین داشته باشید، می‌تونید ماژول مربوط رو جداگانه فعال کنید. اگر هم نخواستید، صفحه رایگان شما سر جاش می‌مونه.»

النه گفت:

«پس فعلاً بذارید همین رو درست راه بندازیم. قبل از اینکه دنبال امکانات بیشتر برم، باید مطمئن بشم مردم آدرس کلینیک رو پیدا می‌کنن!»

کلینیک در شهر دوم

در همان زمان، گیورگی از کنار میز ماری عبور کرد. پوشه‌ای در دست داشت و ظاهراً برای هماهنگی یک جلسه آماده می‌شد.

نیکا گفت:

«گیورگی، یه سؤال.»

گیورگی ایستاد.

«بگو.»

«اگه همه خودشون بتونن ثبت‌نام کنن و ماژول فعال کنن، پس تو چرا هنوز این‌قدر جلسه داری؟»

گیورگی به پوشه نگاه کرد.

«چون همه جلسه‌ها برای نصب نرم‌افزار نیست. بعضی‌ها قبل از تصمیم‌گیری مشاوره می‌خوان. بعضی کسب‌وکارها شرایط ویژه دارن. بعضی‌ها هم دوست دارن درباره خدمات و هزینه‌ها مستقیم صحبت کنن.»

نیکا سری تکان داد.

«یعنی بالاخره یه کاری برای تو هم پیدا می‌شه.»

گیورگی خندید.

«ممنون از نگرانی‌ات درباره آینده شغلی من.»

او از اتاق بیرون رفت. ماری همچنان مشغول راهنمایی کلینیک بود.

النه تصویر جدیدی از ورودی ساختمان بارگذاری کرد. این بار تصویر تابلو، درِ اصلی و شماره ساختمان کاملاً واضح بود.

نیکا گفت:

«حداقل اگه کسی دوباره اشتباهی رفت لباس‌فروشی، می‌فهمه باید برگرده.»

ماری زیر لب گفت:

«امیدوارم با همین عکس، دیگه کسی اونجا نره.»

النه چند خدمت اصلی کلینیک را اضافه کرد. بعد مقاله کوتاهی را که قبلاً برای شبکه اجتماعی نوشته بود، باز کرد. عنوان مقاله این بود:

«پنج نکته مهم پیش از مراجعه برای جرم‌گیری دندان»

او پرسید:

«این رو هم می‌تونم اینجا بذارم؟»

«بله. البته بهتره متنش دقیق و مناسب سایت باشه؛ به‌خصوص اطلاعات پزشکی باید درست و قابل اعتماد باشه.»

النه با رضایت گفت:

«خوبه. خودم بازبینیش می‌کنم.»

ماری افزود:

«هرچه اطلاعات صفحه کامل‌تر، دقیق‌تر و به‌روزتر باشه، برای کسانی که دنبال خدمات شما هستن مفیدتر خواهد بود.»

النه لحظه‌ای فکر کرد.

«من یه چیزی رو هنوز درست متوجه نشدم. این صفحه داخل ریگی ۲۴ قرار داره. یعنی فقط کسی که آدرس مستقیمش رو داشته باشه می‌تونه پیداش کنه؟»

«نه. کسب‌وکار شما می‌تونه در بخش عمومی معرفی کسب‌وکارهای ریگی ۲۴ هم دیده بشه. یعنی کسی که داخل همین سامانه دنبال کلینیک یا یک خدمت می‌گرده، امکان پیدا کردن کسب‌وکارهای مرتبط رو داره.»

النه پرسید:

«یعنی مشتری‌های کسب‌وکارهای دیگه هم ممکنه صفحه من رو ببینن؟»

«بله. ریگی ۲۴ فقط مجموعه‌ای از پنل‌های جدا از هم نیست. بخش عمومی سامانه می‌تونه کسب‌وکارها و افرادی رو که دنبال خدمات مختلف هستن، به هم برسونه.»

النه صندلی‌اش را جلو کشید.

«این جالبه.»

ماری ادامه داد:

«تصور کنید کسی برای یک خدمت دیگه وارد ریگی ۲۴ شده. بعد نیاز به دندان‌پزشکی پیدا می‌کنه و دنبال کلینیک می‌گرده. اون شخص هم می‌تونه با کسب‌وکار شما آشنا بشه. همون‌طور که مشتری‌های شما ممکنه از خدمات کسب‌وکارهای دیگه استفاده کنن.»

النه گفت:

«پس صفحه من فقط یه تابلوی ثابت نیست. توی یه مجموعه بزرگ‌تر قرار می‌گیره.»

«دقیقاً.»

نیکا رو به ماری کرد.

«مثل اینکه همه کسب‌وکارها توی یه شهر مجازی مغازه دارن؟»

ماری گفت:

«تقریباً. فقط بهتره برای یک کلینیک دندان‌پزشکی از کلمه مغازه استفاده نکنی.»

گوگل چه زمانی خبردار می‌شود؟

النه مدتی مشغول بررسی صفحه بود. بعد سؤال دیگری پرسید.

«پس اگر کسی توی گوگل دنبال دندان‌پزشک بگرده، کلینیک من رو هم پیدا می‌کنه؟»

ماری پاسخ داد:

«صفحات عمومی ریگی ۲۴ برای دیده‌شدن در موتورهای جست‌وجو هم طراحی می‌شن. ساختار صفحه، اطلاعات کسب‌وکار، عنوان‌ها و محتوایی که منتشر می‌کنید می‌تونن به پیدا شدن صفحه کمک کنن.»

النه گفت:

«پس از فردا توی گوگل اول می‌شیم؟»

نیکا لب باز کرد، اما ماری زودتر پاسخ داد.

«نه، چنین قولی درست نیست.»

النه خندید.

«خوبه که حداقل رک می‌گید.»

ماری ادامه داد:

«اینکه گوگل چه زمانی صفحه‌ای رو بررسی و فهرست کنه و در چه جایگاهی نشون بده، به عوامل مختلفی بستگی داره. هیچ‌کس نباید فقط با ساخت یک صفحه، رتبه مشخصی رو تضمین کنه.»

«پس فایده مقاله‌ها چیه؟»

«وقتی درباره خدمات و موضوعات مرتبط با کارتون محتوای درست و مفید منتشر می‌کنید، هم به مراجعه‌کننده کمک می‌کنید و هم اطلاعات بیشتری در اختیار موتورهای جست‌وجو قرار می‌دید. البته این کار باید مداوم و باکیفیت باشه.»

النه گفت:

«یعنی مثل یک سایت واقعی باید بهش رسیدگی کنم.»

«بله. تفاوتش اینه که برای راه‌اندازی و نگهداری این بخش پایه، لازم نیست هزینه طراحی و میزبانی یک سایت مستقل رو پرداخت کنید.»

نیکا به صفحه نگاه کرد. آدرس اختصاصی کلینیک زیر دامنه اصلی ریگی ۲۴ قرار داشت.

گفت:

«پس یه کسب‌وکار کوچیک می‌تونه حضور اینترنتی خودش رو از همین‌جا شروع کنه، بدون اینکه از روز اول هزینه سایت مستقل بده.»

ماری سر تکان داد.

«دقیقاً. البته هر کسب‌وکار ممکنه بعدها نیازهای پیچیده‌تری پیدا کنه، ولی برای معرفی حرفه‌ای، انتشار اطلاعات و شروع حضور آنلاین، Core می‌تونه خیلی کمکش کنه.»

النه گفت:

«پس اولین مقاله‌ای که می‌ذارم همین باشه: چرا باید هر شش ماه دندان‌هامون رو معاینه کنیم.»

نیکا بی‌اختیار زبانش را روی دندان‌هایش کشید.

ماری متوجه شد.

«آخرین بار کی رفتی دندان‌پزشکی؟»

نیکا به سقف نگاه کرد.

«این سؤال از نظر حقوقی الزام‌آوره؟»

«نیکا!»

«خب... به آخرین باری که رفتم، بستگی داره منظورت چه سالیه.»

از پشت تلفن، صدای خنده دکتر النه بلند شد.

زبانی که کاربر انتخاب می‌کند

ساعت به یازده و نیم نزدیک می‌شد. النه تقریباً اطلاعات اصلی صفحه را کامل کرده بود.

او به بخش تنظیمات رفت و گفت:

«یه موضوع دیگه هم هست. شریک کاری من خارجی‌ه. چند روز دیگه میاد تفلیس و قراره در مدیریت کلینیک کمک کنه. گرجی رو زیاد بلد نیست.»

ماری گفت:

«مشکلی نیست. در بخش‌هایی از سامانه که زبان‌های مختلف فعال هستند، کاربر می‌تونه زبان محیط خودش رو انتخاب کنه.»

النه پرسید:

«یعنی لازم نیست ایشون همه منوها رو به گرجی بخونه؟»

«نه. اگر زبان موردنظرش بین زبان‌های فعال اون بخش باشه، می‌تونه با همون زبان کار کنه.»

نیکا پرسید:

«یعنی زبان پنل هر نفر می‌تونه با نفر بعدی فرق کنه؟»

ماری رو به او کرد.

«بله. هدف اینه که زبان مانع استفاده از نرم‌افزار نباشه.»

النه گفت:

«این فقط برای صفحه معرفی کسب‌وکاره؟»

«نه. موضوع چندزبانه بودن مربوط به محیط بخش‌های مختلف ریگی ۲۴ است. مثلاً یک مدیر خارجی می‌تونه با زبان آشنای خودش تنظیمات کسب‌وکار رو مدیریت کنه. یا در یک رستوران، کارکنانی با زبان‌های متفاوت می‌تونن از رابطی استفاده کنن که باهاش راحت‌تر هستن؛ البته مطابق زبان‌های فعال هر بخش.»

نیکا به یاد رستوران «دو بالکن» افتاد. گارسون‌هایی که تمام روز میان میزها رفت‌وآمد می‌کردند، دستگاه‌های فراخوانی که گاهی باتری‌شان تمام می‌شد و مشتریانی که منتظر می‌ماندند.

او گفت:

«پس مثلاً اگه یه رستوران چند گارسون خارجی داشته باشه، لازم نیست همه‌شون برای کار با پنل، گرجی رو کامل بلد باشن.»

«درسته.»

ماری توضیح داد که زبان محیط نرم‌افزار با زبان محتوایی که خود کسب‌وکار منتشر می‌کند، تفاوت دارد.

در دفتر نت‌سیتی، ماری به همکارش درباره صفحات کسب‌وکار و زبان سامانه توضیح می‌دهد
در دفتر نت‌سیتی، ماری به همکارش درباره صفحات کسب‌وکار و زبان سامانه توضیح می‌دهد

مثلاً اگر دکتر النه مقاله‌ای به زبان گرجی منتشر کند، صرف انتخاب زبان دیگر در پنل به این معنی نیست که مقاله پزشکی او خودکار و دقیق به همه زبان‌ها ترجمه شده است.

النه گفت:

«این تفاوت مهمیه. چون درباره اطلاعات پزشکی نمی‌شه به ترجمه اشتباه اعتماد کرد.»

ماری تأیید کرد.

«دقیقاً. هر محتوا باید با دقت لازم آماده و منتشر بشه.»

نیکا در دفترش نوشت:

«چندزبانه بودن برای راحتی استفاده‌کننده از سیستم است، نه یک معجزه ترجمه.»

ماری به نوشته‌اش نگاه کرد.

«این یکی رو هم خوب نوشتی.»

نیکا لبخند زد.

«دارم پیشرفت می‌کنم.»

شماره‌ای که هنوز در گذشته زندگی می‌کرد

نزدیک ظهر، ماری از دکتر خواست یک بار اطلاعات صفحه را مرور کند.

النه خسته شده بود.

«من از صبح بیشتر از تمام هفته با کامپیوتر کار کردم.»

«فقط چند دقیقه دیگه. بهتره قبل از اینکه صفحه رو به بیماران معرفی کنید، همه اطلاعات اصلی درست باشه.»

نیکا مشغول بررسی نسخه عمومی صفحه شد.

تصویر ساختمان جدید درست بود. نشانی هم درست ثبت شده بود. ساعات کاری با اطلاعاتی که دکتر گفته بود مطابقت داشت. عنوان خدمات نیز واضح بود.

اما وقتی چشمش به شماره تلفن افتاد، مکث کرد.

شماره‌ای که در صفحه دیده می‌شد با شماره‌ای که النه از آن تماس گرفته بود تفاوت داشت. ابتدا تصور کرد اشتباه می‌کند. دو شماره را دوباره مقایسه کرد.

یک رقم متفاوت نبود. چند رقم فرق داشت.

او آهسته گفت:

«ماری، یه لحظه.»

ماری گوشی را کمی از گوشش دور کرد.

«چی شده؟»

نیکا صفحه را نشان داد.

«این شماره تلفنی که ثبت شده، همونیه که دکتر الان باهاش صحبت می‌کنه؟»

ماری اطلاعات را بررسی کرد.

بعد از دکتر پرسید:

«ببخشید، شماره‌ای که برای تماس با کلینیک وارد کردید هنوز فعاله؟»

النه گفت:

«بله، فکر می‌کنم.»

«ممکنه لطفاً یک بار شماره رو بخونید؟»

النه شماره را خواند.

ماری پرسید:

«و شماره جدید پذیرش؟»

چند ثانیه سکوت شد.

بعد صدای دکتر بلند شد:

«وای!»

نیکا لبخندش را پنهان کرد.

النه ادامه داد:

«من شماره تلفن دفتر قبلی رو وارد کردم! اون خط چند ماهه جمع شده.»

ماری گفت:

«اشکالی نداره. همین الان اصلاحش می‌کنیم.»

النه خندید.

«می‌خواستیم مشکل آدرس قدیمی رو حل کنیم، نزدیک بود شماره قدیمی رو دوباره زنده کنیم.»

نیکا گفت:

«این یکی دیگه حتی تقصیر اینترنت هم نبود.»

ماری با لبخند گفت:

«و به همین دلیله که اطلاعات باید قبل از انتشار بررسی بشن.»

شماره اصلاح شد. نیکا دوباره آن را کنترل کرد. برای اطمینان، یک تماس آزمایشی انجام دادند.

این بار تلفن پذیرش کلینیک به صدا درآمد.

تامتا جواب داد.

«کلینیک دکتر گلاشویلی، بفرمایید.»

نیکا گفت:

«سلام. فقط می‌خواستم مطمئن بشم هنوز هم کلینیک دندان‌پزشکی هستید.»

تامتا خندید.

«بله، فعلاً تصمیم نگرفتیم لباس‌فروشی باز کنیم.»

نیکا به ماری نگاه کرد.

«ظاهراً شوخی ما زودتر از نرم‌افزار به کلینیک رسیده.»

چیزی که رایگان نیست

پس از پایان بررسی، دکتر النه پرسید:

«یه سؤال دیگه. حالا که این صفحه رو داریم، می‌تونیم فهرست بیمارها رو هم اینجا نگه داریم؟ براشون پیام تبلیغاتی بفرستیم یا گروه‌بندیشون کنیم؟»

ماری گفت:

«بخش معرفی رایگان با امکانات مدیریت مشتریان و بازاریابی فرق داره. برای این کارها باید ببینیم کدوم ماژول یا سرویس جداگانه مناسب نیاز شماست.»

النه پرسید:

«یعنی اون امکانات هم رایگانن؟»

«نه لزوماً. Core رایگانه، ولی ماژول‌های اختیاری و بعضی خدمات مصرفی می‌تونن هزینه داشته باشن. قبل از فعال‌سازی هم باید شرایط و قیمتشون مشخص باشه.»

«مثلاً ارسال پیامک؟»

«هزینه و شرایط پیامک جداگانه بررسی می‌شه. رایگان بودن Core به معنی رایگان بودن ارسال انبوه پیامک نیست.»

النه گفت:

«خوبه. ترجیح می‌دم از اول بدونم چه چیزی رایگانه و چه چیزی نیست.»

ماری پاسخ داد:

«هدف هم همینه. شما می‌تونید فقط از صفحه معرفی استفاده کنید. اگر بعدها نوبت‌دهی، CRM یا امکانات دیگه‌ای لازم داشتید، درباره‌شون تصمیم می‌گیرید.»

نیکا پرسید:

«یعنی می‌تونن یکی رو بخوان و بقیه رو نه؟»

ماری گفت:

«بله. نیازی نیست کسی همه ماژول‌ها رو با هم بگیره.»

النه از پشت تلفن گفت:

«من فعلاً فقط همین صفحه رو می‌خوام. اگر خوب جواب داد، بعدها سراغ امکانات دیگه می‌رم.»

نیکا گفت:

«پس شما از امروز رسماً صاحب یک کلینیک اینترنتی هم هستید.»

النه خندید.

«نه عزیزم. من صاحب همون کلینیک واقعی‌ام. فقط امیدوارم اینترنت بالاخره پیداش کنه.»

یک آدرس درست، دو مسئله متفاوت

بعدازظهر، لیکا و واختانگ برای معاینه دوباره به کلینیک آمدند. این بار آدرس را مستقیم از پذیرش گرفته بودند.

واختانگ وقتی وارد شد، چند لحظه به سالن نگاه کرد.

«آهان. این یکی واقعاً شبیه دندان‌پزشکیه.»

دکتر النه از اتاق بیرون آمد و با آن‌ها احوالپرسی کرد.

لیکا گفت:

«ببخشید که صبح کمی عصبانی شدم.»

النه پاسخ داد:

«حق داشتید ناراحت بشید. ما باید موقع هماهنگی وقت، آدرس درست رو هم براتون می‌فرستادیم.»

واختانگ روی یکی از صندلی‌ها نشست.

«من فقط یه دندون خراب دارم. ولی امروز فهمیدم آدرس خراب هم داریم.»

دکتر لبخند زد.

«اتفاقاً امروز درباره همین موضوع یه کار مهم انجام دادیم.»

او صفحه جدید کلینیک را روی تلفن باز کرد. نام، نشانی، ساعات کاری و تصاویر ساختمان در صفحه دیده می‌شد.

لیکا با دقت نگاه کرد.

«این سایت خودتونه؟»

«صفحه اختصاصی کلینیک در ریگی ۲۴ است. تازه راه‌اندازیش کردیم.»

لیکا پرسید:

«پس اون آدرس قدیمی از گوگل پاک شده؟»

النه مکث کرد. حالا دقیقاً می‌دانست چه باید بگوید.

«نه، هنوز نه. اون اطلاعات قدیمی توی چند سایت مختلف وجود داره و باید جداگانه اصلاحشون کنیم. این صفحه جدید کمک می‌کنه اطلاعات درست و به‌روز در دسترس باشه، ولی همه اشتباهات قدیمی اینترنت رو یک‌شبه پاک نمی‌کنه.»

لیکا سر تکان داد.

«پس بهتره لینک همین صفحه رو برای بیمارهایی که وقت می‌گیرن بفرستید.»

النه لبخند زد.

«دقیقاً همین تصمیم رو گرفتیم.»

واختانگ به تلفن نگاه کرد.

«می‌شه این رو برای منم بفرستید؟»

لیکا با تعجب گفت:

«بابا، تو که معمولاً لینک‌ها رو باز نمی‌کنی.»

«برای همینه که می‌خوام داشته باشمش.»

«چرا؟»

«می‌خوام دفعه بعد، قبل از اینکه از خونه راه بیفتم، مطمئن بشم دکتر هنوز سر جاشه.»

شهر کوچکی که بزرگ‌تر می‌شد

ساعت چهار و بیست دقیقه بعدازظهر بود.

در دفتر نت‌سیتی، ماری آخرین یادداشت‌های مربوط به کلینیک را ثبت می‌کرد. نیکا کنار پنجره ایستاده بود و چای تازه‌ای می‌نوشید.

«ماری، یه چیزی.»

«بگو.»

«صبح فکر می‌کردم داریم برای یک کلینیک یه صفحه درست می‌کنیم. ولی الان احساس می‌کنم ماجرا بزرگ‌تره.»

ماری از پشت مانیتور نگاهش کرد.

«چه‌جوری؟»

«خب، قبلاً هر کسب‌وکار باید یه سایت می‌ساخت، تبلیغ می‌کرد، آدرسش رو همه‌جا می‌گذاشت و امیدوار بود کسی پیداش کنه.»

«هنوز هم معرفی و تبلیغ درست مهمه.»

«می‌دونم. ولی اینجا علاوه بر اینکه هرکس صفحه خودش رو داره، توی یه مجموعه بزرگ‌تر هم قرار می‌گیره.»

ماری لبخند زد.

«درسته. یک کسب‌وکار می‌تونه بدون خرید ماژول پولی، حضور اولیه و حرفه‌ای خودش رو ایجاد کنه. بعد هم کاربران سامانه می‌تونن کسب‌وکارهای مختلف رو پیدا کنن، اطلاعاتشون رو ببینن و از خدماتشون استفاده کنن.»

نیکا گفت:

«یعنی ممکنه کسی برای رزرو آرایشگاه بیاد، بعد هم برای دندان‌پزشکی دنبال کلینیک بگرده.»

ماری خندید.

«امیدوارم برای کسی که تازه از آرایشگاه اومده، دندان‌درد پیش نیاد!»

نیکا ادامه داد:

«یا یه مدیر خارجی بیاد و بدون بلد بودن زبان گرجی، کسب‌وکارش رو ثبت کنه. بعد کارمنداش هرکدوم با زبان آشنای خودشون از بخش‌های مربوط استفاده کنن.»

«اگر اون زبان در بخش موردنظر فعال باشه، بله.»

«و اگه بخوان امکانات بیشتری داشته باشن، انتخاب می‌کنن. اجباری نیست.»

ماری سر تکان داد.

«حالا اصل موضوع رو فهمیدی.»

نیکا به مانیتور نگاه کرد. صفحه کلینیک دکتر گلاشویلی باز بود. تصویر ساختمان جدید، مقاله اول، خدمات و راه‌های ارتباطی به‌شکل مرتب دیده می‌شد.

گفت:

«همه اینا از یه آدرس اشتباه شروع شد.»

ماری گفت:

«نه. از این شروع شد که یه نفر تصمیم گرفت مشکلش رو درست حل کنه.»

آن سوی اتاق، مرتضی پشت میز خود نشسته بود. از صبح چند بار تماس‌های کاری و صدای گفت‌وگوی ماری و نیکا را شنیده بود، اما بیشتر وقتش را به برنامه‌نویسی گذرانده بود.

نیکا به او نگاه کرد.

«یه سؤال فنی.»

مرتضی بدون اینکه چشم از مانیتور بردارد، گفت:

«بپرس.»

«این صفحه‌ها که تعدادشون زیاد می‌شه، مدیریت همه‌شون سخت نمی‌شه؟»

مرتضی چند لحظه فکر کرد.

«برای کسی که سامانه رو می‌سازه، هر بخش جدید مسئولیت‌های خودش رو داره. ولی برای صاحب کسب‌وکار، باید تا جای ممکن ساده بمونه. وگرنه مزیتش از بین می‌ره.»

نیکا گفت:

«یعنی پیچیدگی باید پشت صحنه بمونه؟»

مرتضی سر تکان داد.

«دقیقاً.»

بعد دوباره مشغول کار شد.

نیکا آرام به ماری گفت:

«این آدم هر وقت حرف می‌زنه، انگار جواب سؤال بعدی منم می‌دونه.»

ماری لبخند کوتاهی زد.

«شاید چون تو معمولاً سؤال بعدی رو خیلی دیر می‌پرسی.»

نیکا اخم نمایشی کرد.

«شما دوتا با هم علیه من متحد شدید.»

پنج دقیقه مانده به پایان روز

ساعت پنج و پنجاه‌وپنج دقیقه بود.

ماری کیفش را آماده کرده بود. نیکا آخرین جرعه چای سردش را می‌نوشید و گیورگی داشت یادداشت جلسه روز بعدش را مرتب می‌کرد.

روز آرامی به نظر می‌رسید.

نه خبری از اختلاف شیفت بود. نه دستگاه آسانسوری که بعد از سال‌ها دوباره سر از دفتر درآورده باشد. نه گارسونی که میان میزها دنبال یک دستگاه فراخوان گمشده بگردد. و نه دو مشتری که برای یک ساعت به یک آرایشگر نیاز داشته باشند.

ماری لبخند زد.

«بالاخره یه روز نسبتاً آروم داشتیم.»

نیکا بلافاصله گفت:

«این جمله رو نباید با صدای بلند بگی.»

«چرا؟»

«چون توی فیلم‌ها هر وقت یکی اینو می‌گه، پنج ثانیه بعد یه اتفاق عجیب می‌افته.»

ماری خندید.

«اینجا دفتر نرم‌افزاره، نه فیلم.»

در همان لحظه تلفن زنگ خورد.

نیکا به ساعت نگاه کرد. پنج و پنجاه‌وشش دقیقه.

با قیافه‌ای جدی گفت:

«دیدی؟»

ماری گوشی را برداشت.

«نت‌سیتی، بفرمایید.»

صدای زنی از آن سوی خط شنیده شد.

«سلام ماری جان. من تامار هستم. از مدرسه تماس می‌گیرم.»

لبخند ماری کم‌رنگ شد. نام تامار را به خاطر داشت. همان مدیر مدرسه‌ای که چند روز پیش درباره غیبت‌های عجیب سابا تماس گرفته بود. همان ماجرایی که پای دوست سابا، داتو، و پول‌های گمشده نمایشگاه کتاب مدرسه را وسط کشیده بود.

ماری صاف نشست.

«سلام خانم تامار. حال بچه‌ها خوبه؟»

«بله، بچه‌ها خوبن. ولی یه موضوع پیش اومده که نمی‌دونم باید از کجا شروع کنم.»

نیکا با شنیدن نام مدرسه، لیوانش را روی میز گذاشت.

تامار ادامه داد:

«اون پاکت آبی رو یادتونه؟»

ماری گفت:

«همونی که سابا و داتو دنبالش بودن؟»

«بله.»

«پیدا شده؟»

«پیدا شده.»

ماری نفس راحتی کشید.

«چه خوب! پس احتمالاً سوءتفاهم برطرف می‌شه.»

اما تامار چیزی نگفت. چند ثانیه سکوت برقرار شد.

بعد آهسته گفت:

«متأسفانه نه.»

ماری پرسید:

«چرا؟»

تامار پاسخ داد:

«توی پاکت چند تا رسید و فاکتور خرید کتاب بود. سابا فکر می‌کرد این مدارک ثابت می‌کنن داتو پول‌ها رو برنداشته.»

«خب؟»

«ما با فروشگاهی که اسمش روی یکی از فاکتورهاست تماس گرفتیم.»

صدای ورق خوردن کاغذ از پشت تلفن شنیده شد.

«فروشنده می‌گه چنین فاکتوری صادر نکرده.»

ماری به نیکا نگاه کرد. نیکا بی‌صدا پرسید:

«چی شده؟»

ماری با دست اشاره کرد منتظر بماند.

تامار ادامه داد:

«حتی شماره فاکتور هم توی سوابق فروشگاه پیدا نشده.»

ماری پرسید:

«ممکنه شماره رو اشتباه وارد کرده باشن؟»

«نمی‌دونم. ولی مسئله عجیب‌تر اینه که سابا اصرار داره فاکتور رو خودش از همون فروشگاه گرفته.»

نیکا صندلی‌اش را جلو کشید.

ماری آرام پرسید:

«خانم تامار، الان اصل فاکتور پیش شماست؟»

«بله.»

«می‌تونید تصویرش رو بفرستید؟»

«همین الان می‌فرستم.»

چند لحظه بعد، تلفن ماری پیام جدیدی دریافت کرد. تصویر یک فاکتور کاغذی بود. نام فروشگاه در بالای آن دیده می‌شد. چند عنوان کتاب، مبلغ پرداخت‌شده و شماره فاکتور زیر هم نوشته شده بودند. گوشه پایین کاغذ، لکه‌ای آبی‌رنگ دیده می‌شد؛ انگار مدتی درون همان پاکت مانده باشد.

ماری تصویر را بزرگ کرد. نیکا کنار او ایستاد.

«این چیه؟»

ماری گفت:

«ادامه ماجرای سابا و داتو.»

نیکا با دقت به عکس نگاه کرد.

«یعنی فاکتور تقلبیه؟»

«هنوز نمی‌دونیم.»

مرتضی از آن سوی اتاق پرسید:

«مشکل چیه؟»

ماری گفت:

«مدرسه می‌گه یه فاکتور خرید کتاب پیدا شده، ولی فروشنده صدورش رو تأیید نمی‌کنه.»

مرتضی لحظه‌ای به آن‌ها نگاه کرد.

«اول مطمئن بشید هر دو طرف درباره یک سند حرف می‌زنن. اصل مدرک، شماره، تاریخ و مشخصات فروشنده رو بررسی کنید. از روی یک تصویر نمی‌شه نتیجه گرفت.»

ماری گفت:

«درسته.»

نیکا هنوز به عکس خیره بود. چند ثانیه بعد، انگشتش را روی صفحه گذاشت.

«ماری... یه لحظه.»

«چی شده؟»

«این تاریخ رو ببین.»

ماری تصویر را بزرگ‌تر کرد.

تاریخ چاپ‌شده در گوشه فاکتور، مربوط به همان روز بود.

جمعه.

اما نمایشگاه کتاب مدرسه چند روز پیش برگزار شده بود.

نیکا آرام گفت:

«اگه این فاکتور مربوط به خریدهای اون روزه...»

ماری جمله‌اش را تمام کرد:

«...چرا تاریخش امروزه؟»

هیچ‌کدام پاسخی نداشتند.

از پشت تلفن، تامار با نگرانی پرسید:

«ماری جان، تصویر رسید؟»

ماری گفت:

«بله، رسید.»

«چیزی مشخص شد؟»

ماری دوباره به تاریخ نگاه کرد.

«هنوز نه. ولی فکر می‌کنم باید با دقت بیشتری بررسیش کنیم.»

نیکا صندلی‌اش را عقب کشید. چای سردش هنوز روی میز بود. ساعت شش را نشان می‌داد.

او آرام گفت:

«من گفته بودم نباید بگی امروز روز آرومیه.»

اما این بار ماری نخندید.

چون حالا سؤال مهم‌تری وجود داشت:

اگر فاکتور واقعی بود، چرا فروشنده آن را نمی‌شناخت؟

و اگر واقعی نبود، چه کسی آن را در پاکت آبی گذاشته بود؟

پایان فصل ششم

ادامه در فصل هفتم: «فاکتوری که هیچ‌کس صادر نکرد»

آموزش تکمیلی و ابزارهای این فصل

برای دیدن کارکرد عملی موضوعات داستان، این منابع را بررسی کنید:

RIGI24 · INTERNALراهکارهای مدیریتی ریگی ۲۴آشنایی با ابزارهای کسب‌وکار و سایر داستان‌های آموزشی. RIGI24 · INTERNALمقالات و راهنماهای ریگی ۲۴مطالعه مطالب کاربردی تکمیلی در سایت. RIGI24 · CORERigi24 Core · راهکارهای مدیریتی ریگی ۲۴Core ریگی ۲۴ پایه‌ای رایگان و دائمی برای پروفایل و صفحه عمومی کسب‌وکار است. RIGI24 · BUSINESS PAGEراهکارهای مدیریتی ریگی ۲۴ · Free Business Pageاطلاعات آدرس، شماره تماس و ساعات کاری باید دقیق و همیشه به‌روز بمانند. RIGI24 · CONTENT & SEOراهکارهای مدیریتی ریگی ۲۴ · Articles & SEOداشتن صفحه و مقاله به دیده‌شدن کمک می‌کند، اما فهرست‌شدن یا رتبه گوگل تضمین‌شده نیست. RIGI24 · STARTراهکارهای مدیریتی ریگی ۲۴ · Getting Startedماژول‌های نوبت‌دهی، CRM و پیامک اختیاری‌اند و هزینه و شرایط جداگانه دارند. RIGI24 · CHAPTER 5راهکارهای مدیریتی ریگی ۲۴ · Previous Storyقابلیت انتخاب زبان محیط نرم‌افزار، به معنی ترجمه خودکار محتوای تخصصی مشتری نیست. EXTERNAL · NetCity ↗درباره شرکت NetCityCore ریگی ۲۴ پایه‌ای رایگان و دائمی برای پروفایل و صفحه عمومی کسب‌وکار است. RIGI24 · INTERNALمشاهده همه داستان‌هااز دل داستان، مدیریت و فناوری را یاد بگیریم EXTERNAL · NetCity.ge ↗درباره شرکت NetCityآشنایی با شرکت سازنده و ارائه‌دهنده محصولات.

یادداشت آموزشی: این مطالب برای یادگیری هستند و جایگزین بررسی اطلاعات واقعی هر کسب‌وکار نیستند.